X
تبلیغات
...♥سنجاقک ♥...

...♥سنجاقک ♥...

...همه ی معنی یک زندگی...

 

1.      اسفند که شروع میشه ها... چهل ستون بدنم میلرزه ینی!

مامان که اسم خونه تکونی رو میارن من ضعف میکنم! میخوان یهو همه چی کن فیکون بشه!!! همه چیو بریز تو حیاط بشور بشور باز مثل کوزت بیا بچین سر جاش! طفلی کوزت! چه کاریه آخه! ولی خوبه... آب بازیش بینهایت میچسبه!

کارها تقسیم میشه! وظیفه ی خطیر انگشت شست گذاشتن سر شلنگ به عهده ی اینجانب! چون همیشه خوب از پسش براومدم!!! آقا گفته باشم من دیگه به هیچی کار ندارم فقط میشورم! هر چی میخواد باشه هر کی میخواد باشه! اگه ببینمش، باید شسته بشه! حتی شما مادر و پدر و همسایه و گربه ی عزیز و هر جنبنده ای حتی!!!!

2.      عاشق اسفندم! هرچقدرم که بزرگ بشم بازم خرید لباس و کفش و وسیله توی آخرین روزای سال همون مزه ی خرید عیدای بچگی رو میده! بگذریم از قیمتا و اینکه آدم توی همون جلسه ی اول خرید تموم کرک و پرش میریزه! (باز نگم اون جک معروف رو!!!)

به هر حال یادش بخیر کفش پاشنه دار ورنی قرمز و سفید (تق تقی!) ، بلوز دامن و ساق جورابی، چتری روی پیشونی!!!! اما حالا... گیسوانت را به زیر روسری محبوس کن، باعث تشویش اذهان عمومی میشود!!!! هههههههههههههی!

3.      مشهد با بچه ها... زیارت... سیاحت... صفاحت!!!! قرمه سبزی خوشمزه مامان مهسا! دانشگاه فردوسی و ایستگاه مترو... عکسای یادگاری و چند تا انسان خوشحال دلخجسته ینی!!!!

4.      جشن بزرگداشت مهندس و تجربه ی تماشاچی بودن! .... و آخر شب بعد از جشن، همه پتانسیلی که توی سالن جشن نهفته باقی مونده بود، جلو در دانشگاه یهو جنبشی شد و استعداد ها شکوفااااااا!!! و بیا و ببین! ... یاد عروس کشونی توی جاده باغرود و خیام عطار افتادم!!!

5.      آخر زمستون، 10 روز به عید، چه معنی داره هوا انقد سر بشه؟ برف بیاد؟ باد و بوران بشه؟!!!!

معنیش این بود که اونایی که مث ما یه زمستون برف بازی نکردن، سهمشونو از برف و سرما بگیرن و سال رو بدون سرما خوردن تموم نکنن!!!

و یکی از آخرین خاطرات خوشمزه سال 91 ...

یک شب یخمایی! ... کوهپیمایی!! ... پیشکوه و برف بازی تیمی!!! .... گولّه برف هایی که واقعا گلوله بودند!!! ... ترس از لقمه ی چرب سگ و گرگ شدن!!!  ... و چایی ای که بموقع علائم حیاتی رو برگردوند!!! ... از همه خوشمزه تر بستنی قیفی شکلاتی ای که خیلی مزه داد! اونم در شرایط انجماد و هوایی که "ها" های عمیق هم افاقه نمیکرد!!!!

و خزترینش...

هماهنگی واسه تعطیلات بیهودس! ... من نمیدونم واقعا چرا عبرت نمیشه!... ثابت شده که این هماهنگیا واسه تعطیل کردن کلاسا آخرشم نتیجه نمیده! اما چه میدونم... هرچقدرم که تجربه بشه عبرت نمیشه که! من نمیدونم 2 روز چه تاثیری در کیفیت تعطیلات داشت که این همه هماهنگی الکی طلبید!!! ... حالا جالبه این وسط رای موافق میدی، ساز مخالف شناخته میشی! الله اکبر!!!!!

 

اسفندم داره تموم میشه ... در عجبم یه زمستون به این عظمتو چطور تو دو سه تا پست جا کردم!!!

چارشنبه سوری و تعطیلات هم خوش بگذره!

پیش پیش سال نو مبارک!

آرزو میکنم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 22:56 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

1.      شروع شد با جمع کردن بچه ها و گودبای پارتی و کارگردانی ای که برام خاطره شد!

تا یه برنامه هماهنگ شد، من به 800 تیکه ی اینقدی تقسیم شدم!!! دقیقا اینقدی! ... هماهنگی با بچه های اینور، انتقالش به بچه های اونور... هماهنگی مکان، زمان، وضعیت آب و هوا کم الکی نیس که!!!!

به هرحال اولین برنامه ریزی، اولین برنامه اونم اولا به مناسبت ازدواج حمیده و رفتنش سر خونه زندگیش، درثانی؛ تموم شدن ترم و رفع خستگی امتحانات ... چه شود؟؟؟ نشاط رفت!

پارک ملت و هوای سرد! که کم کم به لطف معین و "درد و بلات غصه هات به جونم..." گرم شد! و با تک و تکنو به نقطه جوش خود رسید!!! ... با تشکر از مستر نقطه چین و ماشینش و خانواده ی محترم رجبی (!!!)

پارک کاشانی و کندز و پیتزایی که خوب چسبید! یادش بخعر...!

حمیده هم رفت دیگه...

2.      میگم واقعا یه راهی واسه کنترل این هورمون اندورفین سروتونین (نمیدونم؟ هرچی) باید وجود داشته باشه! یه وقتایی دیگه واقعا وجد از چشای آدم میزنه بیرون، همه چی ناخودآگاه میره رو دایره! خیلی ضایس آخه! :D

3.      5 بهمن... امتحان مقاومت مصالح... و به تاریخ پیوستن ترم 3 ...

4.      اینارو بیخیاااااااال... بوی گل و سوسن و یاسمن آید!!!! دهه ی فجر...  ینی بگم از کارگردانی گروه سرودای انقلاب! اونوقتا که توی اون یونیفرم مدرسه گم میشدم! ... از طرف خانوم رنگی (معون پرورشی)  انتخاب شده بودم به عنوان سرگروه! سرپرست گروه سرود چیزی بود که حقیقت داشت! رهبری اکستر سمفونیک چیزی بود که من فکر میکردم!!! البته خب کمم الکی نبود!!! هر کدوم از کنسرتام ختم میشد به اخذ تبریکات و لوح تقدیر از شورای فرهنگی آموزش پرورش و ....! بععععععععله! یادش بخیر واقعا! واسه یه سرود چه برو بیا و هیجانی بود! مجبور میکردم بچه ها دستکش سفید بپوشن! لباس یه شکل! یادمه واسه سرود "چشمه و سنگ"، آقای عزیزی (بابای مدرسه) رو فرستادم تا تور آبی واسمون بگیرن و ما بزنیم به سرمون تا خوشگلتر بشیم! وقتی که سرود اجرا شد خانوم رنگی متعجب به ما نگاه میکردن که این تورا چییییییییییییییییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا اومد؟؟؟ 

5.      تعطیلات بین ترم خوش گذشت و 23 بهمن شروع ترم 4 .... شروع درگیری با انتخاب واحد و برو بیا واسه 3 واحد ناقابل!!! ... لجاجت بی مورد بعضیا حالمو به هم میزنه! دلم میخواست اینو بهش میگفتم! ... اینجور وقتا مامان یه مثلی واسه اینجور آدما بکار میبرن... الآن حکایت همون مثله!!!!

6.      شامس (!) که نداریم... تا میایم از یکی غیبت کنیم، عدل از جلومون درمیاد، بعد تو خماریش میمونیم که شنید چی گفتیم یا نه؟؟؟؟؟؟؟! ای بابا!

اینه دیگه...

هوا سرده!

بهمن هم تموم شد!

الهی شکر... تو این هوا عطر تو هست میشه هنوز نفس کشید!

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1391ساعت 22:47 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

باز دوباره صب شد

من هنوز بیدارم

کااااااااااااش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم...

 

1.       ای بابا! ترم سه رو هم رسوندم به فرجه ها! و احساس رعب و وحشت بر ما مستولی میشود! بگم که ازین یه هفته فرجه اصلا خوشم نمیاد... کلا تو این یه هفته میمیرم واسه تفریحات ناسالم! هرکاری جز درس خوندن میتونه بسی دلچسب به نظر بیاد! از اتوبوس سواری به همراه اِلی و دور زدن دور ِ کلان شهر ِ تربت گرفته تا دالون گردی و Fb و حتی خواب 16 ساعته! البته من به وقت شناسی خودم افتخار میکنم! این خیلی خوبه که اینجور مواقع احساس دلخجستگی میکنم! بعد از امتحانا که وقت دلخجسته بودن نیس آخه!

2.       گرچه نصف ترمو بیهوش بودم ولی از وقتی بهوش اومدم میتونم بگم ترم خیلی خوبی بود! دوسش داشتم! مخصوصا کارگاه و ماجراهای "ما"،،، استاد: "با توجه به نقشه، چقد قراره سوراخ کنین؟" ... طرف: "ایقّه"!!! (یعنی: انقد! (در حالی که با دست، اندازه ی یک بند انگشت را به استاد نشان میدهد)!!!) اینجاست که استاد میترکد! ینی دقت اندازه گیری منحصر به فردت، لایک!!!!! ،،،

جان بخشی و ارزش دادن به یک براده ی فرفری در مقابل دیدگان تیز بین او (!)،،،

جنگولک بازیای 2- نمره ای ،،،

سرعت غیرمجاز و دست فرمون 20 آبجی حمیده!

و عاقبت... تن دادن به عمل منت کشی از پروفسور غلامپور! (مدارج کسب شده تماما افتخاری میباشد!!!)

حتی در راه رسیدن به کارگاه هم بسی نشاط میرفت! البته اتمسفر بی تاثیر نبود و من بی تقصیر بودم 100% !

بالاخره... 1 واحد کارگاه ماشین افزار و 90 صفحه جزوه! ... به راستی عجب امتحان نفس گیری بود!

3.       وااااااااااااااای که چقد بده سوتی بدی در حد "چارسال حبس ابد" بعد خری نباشه که بیاری و باقالی بار کنی! ای خدااااااا! چقد گوشات داغ میشه وقتیکه داری اسمس مینویسی که بفرستی واسه X ، توی اسمس هم کلی از y غیبت میکنی و هزار بدو بیراه نثارش میکنی، بعد وقتی که ارسال میشه میبینی اسمسه دقیقا واسه خود y فرستاده شده! آخه حواست کجاست بشر! بدبختی اینجاس که نمرتم دست y باشه!

4.       دیگه آهنگ پیشوازای اعظم افاقه نمیکنه! متوسل میشیم به نازنین مریم، جهت شادی روح در ایام امتحانات!

5.       آقا من اس دق لالی نیستم! والّا نیستم! عاشششق آبی کاربنی م، بی هیچ جهت گیری ورزشی!

به قول شاعر چه حالی میشی ازینکه ببینی همه رنگی که میپوشی، بپوشن!!!

6.       یه بنده خدایی میگفت دقت کردی آخر ترما اکثرا شبیه کیوی میشن؟؟؟؟ ... والا!

7.       من موندم اینایی که میگن مثلا شب امتحان درسشونو 5 دور کردن! دور کردنو چی تعریف میکنن واقعا؟؟؟؟؟؟؟ من اگه ساعت 10:30 امتحان داشته باشم، دقیقا ساعت 10:29 ، پشت درب حوزه امتحان، یکمین دورم تموم میشه!!! ینی اگه غیر از این باشه حال نمیده اصلا! کیفش به اینه که یه مطلبیو خوب نخونده باشی و دعا کنی که تو امتحان ازش سوال نیاد، بعد بری ببینی سوال نیومده و کلی خوشحالی کنی! یام که اگه خیلی بخت برگشته باشی میری میبینی دقیقا از همون مطلب سوال اومده و بازم کلی برات خاطره میشه!!! اعتراف میکنم که این مورد رو از نزدیک لمس کردم! چه بسا خاطراتی خوشتر دارم! آخه بعضی وقتا هم هست که میری سر جلسه میبینی نصف سوالات ناشناخته س کلا! بعد استاد میان میگن در جواب اون سوالا نظر شخصیتون رو بنویسید! آخه بشر فک کردی که خسرو معتضد اومده سر امتحان نشسته؟؟؟ ... بعله... این جور وقتاس که مقوله ی " مثل گل به پای خر چسبیدن" مطرح میشه و دیگه کاری از دستت برنمیاد جز اینکه نگاهی به معنای همدردی به بغل دستیت بندازی... بعد یهو به خودت میای میبینی از پاسخنامه ت خبری نیست و به عنوان تقلب صورت جلسه شده! .... باباااااااا بیخیال مارو چه به این کارا! خلاصه دوباره پاسخنامه مرجوع و مراقب خیط گشته!

8.       بعضی چیزا آدمو روشن میکنه! مثل یه پیغامی که اتفاقی بهت میرسه! شاید خیلی حس خوشایندی نباشه! ولی حداقل متوجه میشی که چجوری رفتارتو با دورو برت هماهنگ کنی! همه چیز اونطور که فکر میکنی نیست!

9.       دی هم تموم شد! با اصرار آوردمش تو آرشیو! دل و دماغ نوشتن نیست...

دعا: بازم برای شفای مریضا... خدایا خودت مراقبش باش... هنوز خیلی ها هستن که به حضورش نیاز دارن!

قدر سلامتیمونو بدونیم...

شکر من گاه دهد طعم شکر، چایی صبحم را، با آن نوش جان خواهم کرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1391ساعت 2:57 توسط ♥...شکیبا...♥|

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

1.       معمولا همه ی کارها و همه ی چیزهایی رو که در طول روز باید یادم بمونه و انجامشون بدم، شبا توی خواب میبینم و همین که بیدار میشم 80 درصدشون از یادم میره... یعنی دقیقا زمانی که بهشون احتیاج پیدا میکنم ... و این است تحلیل حافظه ی کوتاه مدت! البته حافظه ی بلند مدتم مث ساعت دقیق ِ! از اون لحظه ای که قرار بوده وجود داشته باشم و یا حتی از تاریخ کره ی زمین یه چیزا یادم میاد که هیچ بنی بشری یادش نیس! البته ابن سینا شاید...! آخه من و سینا (بو علی!) خیلی شبیه همیم! اونم تو بزرگیاش اظهار داشته وقتیکه بچه بوده آسمون سوراخ سوراخ بوده! بعد مردم به مامانش میگن: "وردار جمع کن بچه ی مشنگتو! داره کارای خدارو زیر سوال میبره!" (استغفرا...)! آخرش کاشف بعمل میاد که سینا بنده خدا بی تقصیره! مامانش وقتی کار داشته و حوصله بچه داری نداشته، سینای طفلکی رو میبرده میذاشته گوشه ی تراس (خونه شون حیاط نداشته! مثل ما)، یه سبد یا آبکش هم میذاشته روش که گربه نخورتش!!! ... البته گرچه من وسینا شبیه همیم ولی مامانامون شبیه هم نیستن!  مامان من هیچوقت منو گوشه ی حیاط زیر سبد نمیذاشته! من رو پر قو بزرگ شدم!!!!!!!!!!! (انگاری زدیم جاده خاکی!!!!!!)

2.       یعنی دم استادای باحال گرم! یه هفته تمام! هی فکرم مشغول که خدایا آخرش چی میشه یعنی؟؟؟؟؟؟؟ این 50 تا سوال انگلیسی رو کجای دلم بذارم آخه؟؟؟؟ ......... میفتم؟؟؟ نمیفتم؟؟؟  بیفتم یا نیفتم؟

میگی بیخیال... خودمو میسپرم به خودش...! کتاب و جزوه و مریام لعنتی رو مینشونی کنار دستت و شرو میکنی...! به نام خدا... یهو خسته میشی و پا میشی بری استراحت! یه دور، و دوباره شرو...!  دوتا مثال حفظ میکنی و دلت سالاد کلم کاهو میخواد یهو! راه نداره!، باید حتما بخورم! پفک نمکی مینو هم میخوام! سیب زمینی سرخ شده با سس هم میخوام! میخووووووووووام! گز، شوکولات، آبنبات میخوام! خلاصه... درسی که خونده نشد و کلی چیز خوشمزه خورده شد! خلاصه به هر جون کندنی تمومش میکنی و میری میشینی سر جلسه!

آقای عابد پور که وارد جلسه ی امتحان میشود به ناگاه تمممممممممممممامممممممممم نگرانی ها رنگ میبازد ودلت آرااااااااام میگیرد!

البته خوشم اومد از خودم که سوالات رو با ابتکار و خلاقانه حل کردم! و برای اولین بار بود که خودم تنهایی یه سوال استاتیک رو به مرحله ی جواب میرسوندم!

و خوشم اومد از دست و دل بازی و بخشندگی بچه ها که هوای دور و برشونو حسابی داشتن! و نذاشتن آب تو دل نخونده ها تکون بخوره!

3.       21دسامبر! شب یلدا! شروع سرما! آخر دنیا! مگه دنیا از رو من رد شه که بخواد تموم شه! جوونیم بابا! هنوز کلی برنامه دارم! البته بماند که مرگ دست خداست... پراید فقط یک وسیله ست!!!!

4.       زندگی در گذره! با یه سری تغییرات موضعی! اینروزا موجبات تعجب بچه ها میشم وقتیکه برخلاف گذشته، زود (یعنی به موقع) میرم دانشگاه!

5.       خوشم نمیاد از آدمایی که توی خوشحال کردنِ جمع نقشی ندارن ولی توی از هم پاشیدنش نقش اولن!!! یا همیشه ساز مخالفن! ... این آدما تصوری اشتباه دارن از بودنشون!

6.       میگن مغز یه عاشق با مغز یه آدم معمولی فرق داره! زحمت کشیدن! خب این که تابلویه!

7.       نقاشی؛ مهدی احمدوند! ... میثم ابراهیمی و...

8.       بعضی چیزا رو فقط باید با گوش کرت بشنوی و گوشات داغ بشه و صورتت سرخ بشه و از خجالت بمیری! البته به خاطر شرم نداشته ی بعضیا!

9.       حمیده داره میره! انتقالیش جور شد! ... هی روزگاااااااااار...! این روزها هی چشمان ما را اشک آلود میکنند!

10.   خواستم لباس نو بپوشونم به وبم اما هر قالبی بهش نمیخوره! لباس قبلیشو بیشتر از دو سال بود که میپوشید! کهنه نه ولی دیگه کوچولو شده بود براش! فعلا همین خوبه تا سر فرصت یه لباس خوشگل براش بدوزم!

فعلا...

یلدا خوش بگذره... وقتشه! جوجه هاتونو بشمرین...!

نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 15:43 توسط ♥...شکیبا...♥|


درست زمانی که فکر میکنیم همه چیز تمام شده

دوباره آغاز میشود

و رویایی کوچک و شیرین متولد میشود

درست مانند فلق

مهم است درک کنیم نور تنها واقعیتیست که بی انجام است

فقط باید چشمهایمان را به تاریکی عادت ندهیم...!

به نام خدا ... مردم سلام! باز من اومدم! ... چه میشه کرد؟ هموجوور امتحان پشت امتحان (!!!) کوئیز پشت کوئیز (!!!!!!!!!!!!!!!) و ... سرم شلوغه ینی!

0.       أی أی أی! ...روزگاااااااار نامرد!!! ... (با لحن این معتادای بدبخت بیچاره ی بینوای مفلوکِ کارتن خواب توی فیلما!!!)

نه بابا دروغ گفتم! اوضاع بدک نیس خداجون! شکرت هزار بار! فقط به قول X: خدایا معلوم هس داری با زندگی من چیکار میکنی؟؟؟

به هر حال ... زندگی سخته! ... شنیدم پرزیدنت بااوما گفته: هنوز کجاشو دیدی؟؟؟؟! ... بیشین بینیم ته دیگ سوخته ی مو وزوزی!

بگذریم... در عالم نامشخصی سیر میکنم! ... تنظیماتم بهم خورده تقریبا همیشه دیر میرم کلاس! ... چوب خط غیبتم پره... تو مرز حذفم! ... تایم خواب و بیداری ملموس نیس! ... صب که میخوام برم یونی باید دنبال لباس بگردم برا پوشیدن! ... حافظه کوتاه مدت شدیدا رو به تحلیله! ... دکتر جون به دادم برسید! دارم میمیرم!!!!

درسا سخته خب! آش ِ یه وجب روغن دار ِ این ترم رو، دکتر افشار دارن میپزن با همکاری مریام ِ نامرد ِ نالوطی! ... شاعر میگه: "برو استاتیک حفظ کن مگو چیست این ... که استاد گوید بدیهی ست این" !!!

1.       بالاخره بعد از دو هفته دوباره به روزمرگی هام برگشتم! به زندگی طبیعی! به جرئت میتونم بگم در عرض این دو هفته فقط یکی و نصفی کلاس استاتیک رفتم! چون اگه اونم نمیرفتم شب خواب بد میدیم! خداجون سپردم به خودت این استاتیکو!!!

2.       چقد بده هاااااا! این که محروم بشی از لذت بعضی چیزا! سخته نتونی کارایی رو که دلت میخواد، انجام بدی! چقد سخته کنار اومدن با دلی که؛ چیزایی که میخواد معمولا برات بده! مثلا ساده ترینش اینه که سرماخورده باشی و گلوت در حد المپیک درد بکنه و دلت شدیدا بهونه ی "انار" بگیره و چیزای بخواد که اگه بخوری میمیری! چقد سخته واقعا...

3.       "رویای گنجشک ها" خیلی فیلم قشنگی بود! با این که جدیدا اصلا تقریبا (هموجووور قید پشت قید! مرسی مهندس فاتحی!) علاقه ای به فیلم ندارم! ولی با دیدن فقط سه قسمت آخر سریال، احساس کردم که این همون فیلمی بوده که من دوسش داشتم! کاش از اولش میدیدم... گرچه دنیای سرد و بی محبتِ این روزا نیاز به یه همچی تلنگری واسه تقسیم عاطفه ها داره ولی بازم پای تقسیم که بیاد وسط، هرکی کلاه خودشو دودستی میچسبه!!! به قول حسین پناهی: "واقعا نمیدانم چرا این مردمان ادای عاشق ها را درمی آورند؟!"

اینم پشت یه نیسان نوشته شده بود خیلی کیف کردم: "به بَر و رو و قد و هیکل که نیس! ... یه کیلو باش آدم باش!" خیلی چسبید!!! ... آدم باشیم!

4.       میدونم برای اعتراضت چقد منتظر واکنش موندی! اما سکوتم یعنی اصلا برام اهمیتی نداشت انتظارت، اعتراضت و...

خواستم بدونی که حرفی داری مرد باش! ... رو در رو ... فیس تو فیس!!! بیخیال... برام سواله که اصلا تو چرا همش خودتو قاطی مخاطبای حرفای من میکنی؟؟؟ حالا مگه من با تو بودم؟؟؟

حالا دیگه بی حساب شدیم! ... فک میکنم میتونیم مث قدیم باشیم...

5.       ستایش مرتضی پاشایی همچنان در صدر پلی لیست و میثم ابراهیمی و الکساندر ریبک در رده بعدی! و "هوایی شدی خواستی که..." بالاخره بر زبان ما هم نشست انقد که هی زمزمه اش را از زبان دوستان شنیدیم و حالا دیگر خودمان پلی میکنیمش! با حنجره خودمان! صدایش را هم فقط خودمان میشنویم! ... خودمان خودمان خودمان!!!

6.       محرم هم شروع شد! ... و "ارادت" یعنی این حسی که دارم...

برا خودم زیارت عاشورا با صدای پر حس استاد فرهمند تجویز کردم و شاید توی مراسم یونی هم شرکت کردم!

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی ... این پستم فقط به خاطر اینکه "آبان" رو توی آرشیوم نگه دارم!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 0:56 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

چنان بی تابم که دلم میخواهد...

بدوم تا ته دشت...
برم تا سر کوه...

دورها آواییست که مرا میخواند...


0.       چون خیلی زود ب زود آپ میکنم، اتفاقاتی میفته که همش مجبور میشم متوسل شم به فلاش بک...!

این بند هم فقط به خاطر تو ... به خاطر اینکه "حرفم دو نشه"!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هفته پیش مث دیروز...

یکی بود یکی نبود... یه روز "شلوغررررر2 " تصمییییییییییییم گرفت بره "مشهد، بلوار امام علی، اندیشه 83 " !!! بعد یهو تصمیمش عوض شد و شلوغر2 بود و جز خدا هیچ کس نبود... صرف جیک ثانیه شلوغرهای دیگر را خبر کرد و آنها هم پاااااایه ... 3 نگفتندی، حضور بهم رساندندی...! و ... چه شووووووووووود؟؟؟ تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد(بووووووووووق!)

شلوغر1 و باقلوا و جوجه طلایی و ازهمه واجب تر "استاد"، شلوغر2 را از تنهایی درآوردند ... و خدایشان خیر دهد انشاا...! دیگر اجازه بدهید دهانمان بسته بماند و نگویم که جملگی جای بووووووووووقها را خالی میکردند!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از درسهای پرپند "استاد" که "شلوغر2" با تک تک سلولهایش آموخت گرفته تا بلاک آس ... و سالاد شیرازی! ... آشپزی ... بامیه و کرفس و خلاصه خوراک سبزیجاتی که "شلوغر2" به خورد بقیه داد ... و شیطنتهای "شلوغر1" با آن روشهای از خواب بیدارکردنش! .... باغ های 200 هکتاری "استاد" اینا ... همگی خاطره ای گشت خوش!

 

1.       با درسای این ترم حال نمیکنم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اون از دُکی جون! که استاتیکو بلغوووووووور میکنه واسه خودش و هیچی به هیچی! فقط از سر ناچاری و به علامت تایید گاهی سری میجنبانیم! و تنها عایداتش کلماتیست غیرمحترمانه و زشت (!) چون اعضای بدن حیوانات مختلف! ... "خرپا" ، "سگ دست" و "شغال دست" و غیره (!!!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

اون از اقتصاد ... که شانس ما اینترم جناب استاد مث کتلت ازین رو به اون رو شدن و تنها انگیزه برا نشستن سر کلاس، زنگیدن موبایل و شیرینی و ازین قبیل اسگل بازیهاست!!! ... حالا بماند که جلسه قبل، پس از انجام عملیات نقش بر آب کردن نقشه های دوستان ؛ مبنی بر ربودن گوشی اینجانب و خارج کردن آن از حالت سایلنت و زنگیدن به آن ، با خیال راحت نشسته بودیم و دست بر زیر چانه گذاشته و تحت تاثیر صدای یکنواخت و بی حال استاد، خواب نه تنها بر ما بلکه بر کل کلاس مستولی گشته بود که ناااااااااااگهااااااااااان .... " کی بید؟ مسیج بید!" ........ چشمتان روز بد نبیند...! گوشی ای بود ناشناس، بر روی دسته ی صندلیمان، در حال سروصدا کردن که در راستای توطئه ای، از ردیف عقب بر روی صندلیمان گذاشته شده بود! و ما بیخبر!!! ............ خداروشکر باز هم نقشه ی دوستان کارگر نیفتاد و خطر از بیخ گوشمان گذشت!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

2.      اتفاقات جالبی میفته جدیدا ... ینی شتر دیدی ندیدی ...!

حالت چهره م هنگام بیرون اومدن از اتاق آقای الوند ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالت چهره م دو دقیقه بعدش در حالی که داشتم اسمسمو میخوندم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و سپس...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بگذریم ...

حالت چهره م وقتی در بحبوحه ی جزوه نویسی سر بلند کردم و دیدم استاد نوشته های روی برد رو پاک کرده...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

3.       پلی لیست این روزها: آهنهای قدیمی ای که همشون تداعی کننده ی یه سری خاطرن!

 دارم میرم به تهران! ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نباشی محسن یگانه! ... (صدای آقا مصطفی توی حموم از طبقه پایین!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یکی هست ... جان جان ... (نقطه ی جنجالی جشنواره! , سوسه دوونی حجت الاسلام ها!!!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سکوت قلبتو بشکن و برگرد! ... ( من و متینه و بارون ، جهت رفرش در ایام حساس کنکور! )تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سیا نرمه نرمه! ... (بووووق)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سلام آخر ... (عزای آقا رضا)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سخته، فاتح نورایی!

و آلبوم خونه غرور مهدی احمدوند!

 

4.       حال من خوب است امّا ...

 کلا "خوب بودن" بک گراند حالمه! مث همین قالب وبلاگ که 2سال و نیمه یکی نیس عوضش کنه....!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

5.       یه مدته چرا اینجوریه؟ ... چرا خطا قاطی پاتی شدن؟ ... چرا روزا کوتاس؟ ... زود تاریک میشه ... هوا سرد شده ... چیکا کنم آخه! من بچه خرما پزونم! ... دیگه چه بهونه ای بدم دست دلم؟؟؟...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اصلا امان ازین بوی پاییزی و آسمان گرفته... آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر...

فقط میداند ... هرچه هوا سردتر میشود دلش تنگ تر میشود...! مانده ام در رابطه ی بین این دو...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

6.       خداییش هوا بدجور داره سرد میشه! ینی زوده هنوز واسه سرما! ... به هرحال دیگه در و پنجره ها باز نیس! حتی همون درزهای کوچیکم با درزگیر خفه شدن! ... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیگه خدایا هزار بار شکر! ... این الهی شکره خیلی خوبه! خیلی جالبه! پایه ی پیش درامد "سمت" هرشب!... شکر خدا خوبم ... خداروشکر که خوبی... (!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شکر که ... نعمتت بار خدایا زعدد بیرون است!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1391ساعت 20:35 توسط ♥...شکیبا...♥|


باز هم پاییز است...

برگها در راهند

چشمهایت بردار و بیاور

و کمی ذوق و بصیرت با خویش

قبل از آن لحظه که باز

شادی و شیطنت کودک باد

دستمالی بکند این همه نقاشی را ....


چش به هم میزنی 10، 20 روز از آخرین پستت میگذره و هی دل غافل که این قافله ی عمر عجب میگذرد...!

چیکار کنم خب! ... حرف زیاده ها ... خیلی زیاد! ... نوشتنم نمیاد!!!

از چی بگم؟؟؟

1.       فعلا که دانشگاه با 300 ، 400 تا ورودی جدیدش ، با آوردن رشته های مکانیک و معماری و غیره! ، با اون 4 تا آلاچیقی که بالاخره یه جور مسالمت آمیز باید بین دانشجوهای یونی تقسیم شه! و از همه جالبتر با "انواع نوشیدنیها" ی بوفه همه رو شرمنده کرده!

جالبه ... تا یه ابسیلون بودجه میدن واسه ساخت و ساز یونی، مسئولین در درجه اول خودشونو چوبکاری میکنن! اشاره به MDF های مصرفی در اتاق های ...!

 

2.       خدایی اگه زودتر از ساخت و سازها مطلع میشدیم مطمئنا با بچه ها در امورات جوشکاری و غیره (!) اعلام آمادگی میکردیم! دست کم جهت انبساط خاطر چند تا خال جوش میزدیم و دور هم میخندیدیم و اندکی نشاط میرفت! نیس بچه ها هم در کارهای گروهی هموووووجور پایه هستندی، سه نگفتی حضور به هم رساندندی!!!

 

3.       خلاصه جوشکاری رو اوستا شدیم! این ترم هم قراره تراشکاری و برشکاری و سوراخکاری و انواع "کاری" ها رو دور هم آموزش ببینیم! ... حالا چه جوری؟؟؟ ... در این هوای سرد منتظر شو تا اتوبوس بیاد جهت عزیمت به سمت کارگاه ماشین افزار! ... حالا کارگاه کجاس؟؟؟ چار راه خواف! اون سر دنیا! .... از سرما میلرزیم و از اتوبوس نه اثریست و نه خبر! ... به اصراااااااااااار بچه ها، تماس میگیری با آقای مهندس! ... –شما کجا هستید مهندس؟ +کارگاه هستم! ... ( ته دل میخندی که عجب استاد هایی پیدا میشوند! سر کلاسی میروند که دانشجویانش سرگردانانند!!!) خلاصه... دانشجویان ازین بی برنامگی ها همچنان کلافه و گویند: این اتوبوس که نیامد، ما رفتیم پی زندگی خودمان! آقای مهندس هم در آن کارگاه خوش باشد با علف های زیر پایش! ... که ناگاه نفهمیدیم چه شد و خود را جلوی درب کارگاه یافتیم (!!!!)

 

جلسه اول خوب بود، کمرمان دود کرد و فشار همگی افتاده بود زیرا تمام مدت را یه لنگه پا ایستاده بودیم! .... در راه بازگشت به دانشگاه، جناب آقای راننده، تمام طول مسیر را با آهنگ های بند تنبانی و جوادش از ما پذیرایی کرد (و گویی شئونات اسلامی را زکّی گفته بود) و ما هرچه خواستیم آبرو داری کنیم ... بماند ... دامنمان از دست برفت!!!!

نکته: در چنین شرایطی اگر همکلاسی ای بخواهد بگرخد، حق میدهیم به او! ... من هم خود را در آن شرایط یکّه میدیدم، میگرخیدم!!! ...

 

4.       بگذریم از کارگاه... این ترم با اساتید خوش هستیم!

((( ترجیح دادم این بند رو حذف کنم! یه جورایی غیبت بود ... عذاب وجدان گرفتم! )))

به قولی: " دانشگاه است، اما دانشش گاه گاه است!"

 

5.       ورودی های جدید هم جالبن! یاد دوران طفولیت خودمون بخیر! اون دورانی که دوستان به استاد میگفتند: آقا!!! ... یا از سرویسشون که پیاده میشدن میدویدن و روی صندلی ها کیف میذاشتن و برای هم جا میگرفتن(!!!!!!!) ... یا جا زدن توی صف غذا از هول اینکه مبادا غذا گیرشون نیاد و گرسنه بمونن!... استفاده از کلمه ی "زنگ" مثلا:  "زنگ خورد" یا " زنگ بعدی"! و خلاصه ما دیگه الان یه ترم بالایی و دانشجوی پخته هستیم و از همین حالا به ارشد فک میکنیم!!!

 

6.       فلاش بک ... هفته پیش ... تولد علی آقا ... نیمه شب ... اون پیرمرده که ساعت 1 شب از خونه زده بود بیرون! ... توی خیابون خلوت، بدون لباس، در حالی که فقط یه پتو دورش داشت! آلزایمر داشت بنده خدا! ... پلیس 110! و چقد غصه خوردم و دلم گرفت...!

الهی گاهی نیم نگاهی...! خدایا شکرت واسه همه چی!

همین بسه...! بقیه چیزا رو واسه خودم مینویسم!

امروز جمعه بود! بازم نه خبری نه ...! خدا بزرگه!


نوشته شده در جمعه 14 مهر1391ساعت 21:20 توسط ♥...شکیبا...♥|


مهربانی ...!

سیب ...!

ایمان ...!

تمام شد!

آری...

آخرین ظهر تابستان است!


1.      بالاخره تابستون هم تموم شد... الهی شکر!!! تابستون پارسال که همش استرس اعلام نتیجه بود و دلهره! و هیچی ازش نفهمیدم! یادش بخیر قبل از اعلام نهایی نتایج، هر روز برگه های انتخاب رشته مو برمیداشتم و میرفتم پیش مامان میگفتم: یه شماره از 1 تا 98 بگین! ... بعد برگه هامو نگاه میکردم تا ببینم عددی که مامان گفته بود مربوط به کدوم انتخابم میشه! یه بار مامان گفتن عدد 27! یهو قلبم شروع کرد به تالاپ و تولوپ... بعد برگه مو نگاه کردم یه نفس عمیق کشیدم و خداروشکر کردم که مامان عدد 26 رو نگفت! گاهی روی کاغذای ریز ریز عددارو مینوشتم و مچاله میکردم و شانسی یکیو برمیداشتم! هیچ موقع عدد 26 در نیومد! ... اما هِی دل غافل! نمیدونم چه حکمتی بود که همون انتخاب 26 رو قبول شدم!!!!  ... مثلا قرار بود آرتی شکت (همون آرشیتکت!) بشم! ... البته بماند که الان به این نتیجه رسیدم که صنایع بهترین رشته ی دنیاس! اووووووووووووف! کنکور خیلی تجربه باحالیه! خاطره ها دارم!!!

 

2.      همه کنکوریا قبول شدن خداروشکر! حسین میخواد بره گرمسار! مامانش میاد پیش مامان من گریه میکنه! اعصابم خورد میشه! گریه داره مگه؟؟؟! ای بابا!

  

3.      دومین پاییز دانشجویی در راهه و چهار ستون بدنم داره میلرزه! اینترم قراره یه آشی برا خودم بپزم، ازون آشا!!! ... استاتیک، معادلات، محاسبات، احتمال... گاوم زاییده ینی!

 

4.      آخ دلم غش میره واسه حرص خوردن از دست مهندس ف.ت.ح! دوباره این ترم هم سرو کارمون با اوشون هست و از همین الان مشغول فراهم کردن ساز و برگ و عدوات لازمه میباشیم! ینی هلاک کلاس گذاشتنای آقای مهندس و تکنولوژی آموزشی و ارائه و کنفرانس و این قرتی بازیام! ...

5.      به به که بازم بوی مهمونیای کلاس اقتصاد میاد! استاد به این خوشحالی و خوش اخلاقی و خوش اشتهایی و ماستی ندیدم...! "اقتصاد به صرف ساندویچ الویه" تازه مدارکشم موجوده!!! مدارک موجود دربردارنده ی: 1. پرباری کلاس های اقتصاد! 2. روش های خلاقانه ی دودر کردن نوشابه! 3. روش های بلعیدن بدون درد و خفگی! 4. احترام به استاد و تهیه ی ساندویچ سفارشی! (احتمالا مرگبار!!!) 5. توجه به قانون لیدیز فرست! 6. سخاوت و از خودگذشتگی! 7. همکاری نیروهای داوطلب و خودجوش در امر پذیرائی! 8. و از همه مهمتر، رعایت بهداشت!!! ...     بچه ها لطفا این ترم سطح پذیرائی ها رو ارتقا بدین! هر فرآیندی باید رو به رشد باشه! این اصل بیس رشته مونه!

 

6.      موقع انتخاب واحد یاد دوران ابتدایی افتادم! احتمال:قدوسی! ... کیفیت سیستم:قدوسی! ... تحلیل:قدوسی! ... اطلاعات مدیریت:قدوسی! ... کنترل پروژه:بازم قدوسی! ... "بووووووووق":قدوسی! ... ای بابا! از ترم دیگه کلا پشت دفترمان برچسب میزنیم مینویسیم: نام: فلانی!، کلاس آقای قدوسی! ...... آقا اجازه! شما رو به خدا دس از سر کچل ما بردارین!

 

7.      اون گلدون خوشگله رو که توی بند۳ (شیش هفت تا پست قبلتر) وصفشو گفتم، رفتم خریدمش!... بعد مامان هدیه دادش به خاله!!!

 

8.      Yes to prophet mohammad…!

 

 

9.      "یادش بخیر" این روزا خیلی گفته و شنیده میشه!       یادش بخیر جشن شکوفه ها!... روز اول!... کلاس خانوم علیمردانی!... خانوم دایی جانم!... کیف آبی که روش عکس بانی خرگوشه داشت!... لیوان آبخوری؛ که زنگای تفریح همش صدای نخراشیده ی سازدهنی ای که جای دسته ش بود روی اعصاب معاون و ناظم بود!... عکس برگردونهایی که جایزه ی نمره ی بیست دیکته مون بود! ... نمره ی 7 دیکته و استرس برای اینکه چه جوری اینو به امضای مامان برسونم و جعل امضا و کتکی که همون شب از مامان خوردم!... لذت خریدن مدارنگی 24 رنگی!... لذت بیش از حد خریدن تمر هندی و یخمک (یادمه یخمک 25 تومن بود!) از مغازه آقای جلالی و خوردنش دور از چشم مامان!... نوشتن نامه های پر غلط غولوط برای دلجویی از همکلاسی بخاطر اینکه دیروز از خوراکیم بهش ندادم و گذاشتن موز به عنوان هدیه توی پاکت نامه و چسب کاریِ افتضاحش به گونه ای که موز ِ از همه طرف دیده میشد!... عشق مبصر (س؟) کلاس بودن و لیست بلند بالای بدان و خوبان!... بازی "خط پا" و "کش بازی" توی زنگای تفریح!(کش بازی هم ازون بازیای یواشکی بود!)... اصرار به آقای حسینی (راننده سرویسم) واسه اینکه اجازه بده در عقب استیشنو باز بذاریم تا باد بیاد و ما هیجانی بشیم!  ... گازی که شکوفه از لُپم گرفت و تا یه هفته لُپم کبود بود و با دیدن جای دندوناش روی صورتم همه فک میکردن گودزیلا کلّه مو جویده!!!  و من از همون روز اول از دست کیمیا حرص خوردم!...  و بدم میومد و برام جای تعجب داشت گریه ی بچه هایی که دهنشون به اندازه عرض شونه هاشون باز بود! ...

یادش بخیر ... یادش بخیر ... یادش بخیر!

کاش میشد حتی واسه یه لحظه برگردم به همون روزا!

امیدوارم همگی سال تحصیلی موفقی داشته باشین...!

خدایا خیییییییییییییییییلی شکر...!



نوشته شده در جمعه 31 شهریور1391ساعت 14:19 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

می دانست

تا تمامی قلبش را

مانند گل سرخی

بر سینه سنجاق نکرده است

زیبا نمیشود!

اکنون چمدانی در دست

و گل سرخی بر سینه

آواره ی جهان است

و رویت آن همه زیبایی را هنوز آیینه ای نیافته است!

  1.   به نکته ی خوبی اشاره کردی! ... اگه کسی نباشه که آدم باش حرف بزنه چی میشه؟؟؟ ... اصلا آدم اگه حرف نزنه، نمیشه! حتما هم باید مخاطب داشته باشه! اگه با خودش حرف بزنه دقیقا معکوس عمل کرده! ... قشنگ تَرِش اینه که آدم دوس داره شنیده بشه! ... آره با این موافقم! ... 

    تا حالا ننشسته بودم با خودم حساب کتاب کنم ببینم امروز چقد حرف زدم! ... حساب کتابش سخت نیس ؛ کم حرف میزنم جدیدا! ... میگن زن باید مث رادیو حرف بزنه، نزدنش هزارتا حرف داره!!! ... یاد اون وقتا بخیر که بچه بودم و به قول مامان تا یه نفر لب باز میکرد تا یه کلمه حرف بزنه، من پشتبندش یه کتاب حرف میزدم! ای جوووون! مامان میگن از همون یک سالگی که زبون باز کردم و راه افتادم، یه ریز پشت سر مامان ، مث چُغوک، راه میرفتم (توی آشپزخونه و پشت در دسشویی! و ...) و حرف میزدم!!!

    اما...  حقیقت این روزا یه خرده متفاوته...!

  2. یا من تاثیر پذیرم یا دوستای تاثیر گذاری دارم ... یا مقوله ی نفوذ کلام مطرحه! بالاخره هر چی هست، پنجره ی اتاقم بازه بازه! جدیدا صب که واسه نماز پا میشم ، میرم واسه "تنفس صبح" و "استقبال برکت"...! حواسمم هست که چی میگم به خدا! ...  سرمای هوا چقد احساس دلچسبی داره وقتیکه دقیقا واسه نیازت، یه جواب آماده داره! مجبورت میکنه خودتو بغل کنی... !

  3.   خوشم میاد! ... خوشم میاد که بعضیا انقد زود اصالتشونو از دست میدن! کلا از دستش میدن، نه اینکه فراموشش کنن!!!
  4.   اینترنت نداشتم چن روز! همش تقصیر تویه لاشعور احمقه! ... خدا میدونه این چن روز چقد بد و بیراه نثارت کردم! انقد دلم از دستت میجوشید که شدیدا دوس داشتم یه کشیده ی آب نکشیده بزنم تنگ رُخت! مگر این دل صاب مرده آروم بگیره! ... اون وقت میای واسه من .... اوووووووووووووووووووووف! ینی دلم میجوشه هاااااااا! کلاهی که واسه ما انتخاب کردی گشاده! بذار سر خودت کله کدو!
  5.  خداروشکر بالاخره شب شد! بریم دو دقه کله مونو بذاریم! ... هندزفری ... 00:00 ... 1message recived ... 01:00 ... شب بخیر! ... 01:30 خوابم نمیبره! گرمه! ... کولر! ... 02:00 ... اوووووووف ...  03:00 ... برم ببینم تو یخچال چه خبره! ... 04:00 ... چشام بازه هنوز! بیخیال! یه کم فک میکنم! ... 04:30 ... اِ اِ اِ ! صدای اذانه؟؟؟! .............. حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم!!!
  6.   یادش بخیر هفته پیش این موقع! عید فطر ! ... همه بودن! ...  آهنگ loca loca ِ شکیرا! ... مامان بزرگ: ای جِنیفرُم کی همیجور بُرای خادِش دُمبافَه! ... مجلل ... بوژان ... شاتوت خوری! ... افتتاحیه ی اکبر جوجه! به سبک همان اکبر جوجه ی گرگانی! جوجه با رب انار! (رستوران اکبر جوجه بالاتر از باشگاه فجر!) ... مکان قرار: باغ امین اسلامی! ... همایش دانش آموختگان سمپاد! ... مامان: انقد کول کولش کردی تا خراب شد بالاخره! دختر بدی هستی شکیبا!!! (کول کول کردن: ور رفتن!!!) ... چیدن ذرت از زمین های دایی جان! ... شبی خوش! بار بیکیو افلاک نما! و مهمان کردن دایی جان به صرف همان بلال های چیده شده از زمین خودشان! ... بازی گروهی 20 نفره  " رَد کُن بِره" ! ... "بلوف" و "چشمک" و بازی هایی که خُنَک مینمود اما در جمع جذابیتش هویدا شد!!! ... جریمه ی نوشتن کلمه ی "قسطنتنیه" روی دیوار! ... سربازی و تعالیم متعالی و متجلی در وحید! ...  اشکنه و آب دوغ خیار تاریخی!!! ... جنبش "نازنین ناز نکن درو رو کسی باز نکن" !!! و خلاصه خوشی گذشت!!!!
  7. خدا مهربونی...!

 

نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1391ساعت 0:58 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

  1. چی بگم دیگه! آخرین مردادی منم! یعنی تولد خاله و وحید و مریم رو قبل از من تبریک گفتیم! البته منم هدیه هامو همون شب تولد اونا گرفتم! .... خلاصه قربون مامان گلم برم که 20 سال پیش توی 23 سالگیش زحمت منو کشید! قربونش انقده مهربونه که اصلا به روی خودش نمیاره که پریشب از دستم ناراحت شده، حتی اصلا جایی واسه عذرخواهی برام نذاشت! ... انگار نه انگار که مامان از دستم ناراحت شدن! ... سن آدم همینطور کنتور میندازه و منم الان رفتم روی 20 ، ولی انگار واسه مامان همون دخترکوچولوی بداخلاق لجبازم  هنوز! هنوزم که هنوزه وقتیکه مامان میخوان واسه اثبات لجباز بودنم دلیل بیارن میرن سراغ همون قضیه ی ساق جورابی نپوشیدنِ بچیگیام که: همیشه وقتیکه میخواستیم بریم بیرون، دامن میپوشیدم، بدون ِ ساق جورابی! هرچی از مامان واسه پوشیدن ساق جورابی اصرار، از من لجبازی! ... و این نشونه ی اینه که به جز همون یه مورد، تا حالا مورد دیگه ای توی لجبازی ازم دیده نشده! و من کلا دختر خوبی هستم ...  و لا رَیبَ فیه...!

    بالاخره من و مامانم مث هر مادر و دختر دیگه ای روزای خوب و ناخوب زیادی رو پشت سر گذاشتیم و جالبه با وجود اینکه گاهی همو درک نمیکنیم اما عاشق هم هستیم... که اینم طبیعیه! دو نسل از دو دهه... مامان دهه ی چهل و من دهه ی هفتاد! ... بگذریم ... یاد همه ی خاطرات بچگی بخیر... و اما از اون روز تا حالا 20 سال میگذره ... مامان بابا خدا قوت!

  2.  یهو با یه جرقه یه عالمه چیزی میاد تو ذهنم و هنوز دس به قلم نشدم همش میپره ... این نشون میده مغزم داره باهام شوخی میکنه! ... و این یعنی اصلا رو فرم نیستم!

  3.  این روزا علی رغم علاقم به ورزش، شده بودم پیگیر سرسخت رقابت های المپیک لندن 2012! ... ازون پیگیری ها که تا ورزشکار ایرانی میاد توی قاب تلویزیون؛ تو هم دس به دعا برمیداری و وقتیکه امتیاز واسش ثبت میشه میپری هوا و هورا میکشی! ... جوری که مامان میاد بالا سرت؛ درحالی که انگشت حیرت به دندان میگزه، با تعجب نیگات میکنه! ... البته مطمئنا ری اکشن بنده هم برخواسته از همان عرق ملی میهنی ست ... و همچنین دعای سِمِجانه برای کسب مدالِ طلایی که هیچیش به من نمی ماسه ناشی از همان گِیرَت ملی!!!

  4.  یکی از اتفاقات مثبت که نوعی درگیری دلچسب واسم ایجاد کرده بود، افطاریمون بود! ... مامان خیلی راضی هستن که به آشپزی علاقه نشون میدم و همیشه استقبال میکنن و خیلی خوشحال میشن که توی امورات آشپزخونه دخالت کنم! و منم موجب خوشحالی مامان میشم گاهی! کلا ازین استرس ها و ازین جور کارا خوشم میاد! ... اونم وقتی که مهمون داری و کلی کار سرت ریخته و نهایتا باید همه چی مرتب باشه!! ... خلاصه بسی خوش گذشت!

  5. "وقت اجابت دعا بهت میگم دوست دارم ... وقتیکه من گرفتارم میگم خدا تو رو دارم!" ... خدایا الان اینجوریم که وقت گرفتاریها حضورت واسم پررنگ میشه! منو درگیر خودت کن شاید باورم شه این ره که من میروم به...! علی رغم عادتم، ایمان دارم که: "خدا را بخوان در آسانیهایت تا در سختی ها صدایت برایش آشنا باشد!"

  6.  امسال شبای قدر حس متفاوتی داشتم نسبت به سالهای پیش! ... راضی بودم... و شاید دلیلش این باشه که ترجیح دادم قسمتایی رو که از دست خودم برمیاد توی خونه شب زنده داری کنم! و نذاشتم کسی عقایدشو توی گوشم داد بزنه! و تقریبا همه ی آرزوهامو تک به تک به خدا گفتم و یه وقتی هم احساس کردم گونه هام خیس شدن! ... نمیدونم چرا! نه بارون میومد نه پیازی اون دور و بر بود...!

  7.   افطاری دانشگاه خوش گذشت! ... دور هم بودنش، بیشتر! ... و هوا عالی بود...!

 

دیگه حرفی نیست!

شکرت خدا!

 

خدا اجازه من دلم بسته به زنجیر غمت ... نگاه نکن به جرم من، نگاه بکن به کرمت!

نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1391ساعت 0:43 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

1.       نتایج کنکور اعلام شد و ... حالا نمیدونم من چرا اینقد واسه اعلام نتایج لحظه شماری میکردم؟! مث تابستون پارسال که دل توی دلم نبود و همش من بودم و سایت سنجش، این روزا هم یکی دو بار به سایت سنجش سر زدم و یاد خاطرات! تا توی اخبار صحبت از کنکور و نتیجه و اینا میشد، یهو من مث میگ میگ جلو تلویزیون سیخ میشدم که ببینم چه خبره؟! با اینکه پارسال خیییییییییلی سخت گذشت ولی بازم دلم برا اون موقع هام تنگ میشه خب!!! نوستالوژی...

 

2.       روزای ماه رمضون چه بخواهی و چه نه، خفن تکراری میشود!!! میمانی چه بکنی؟! گاهی از بیکاری آنقد در لاک خویشتن فرو میروی که دیگران میپندارند چیزی فکرت را مشغول ساخته و دچار بحران گشته ای!!! آخر چه بکنی؟ وقتیکه مجبور باشی دور یخچال را خط بکشی، دیگر زندگی حال نمیدهد! افسردگی میگیری! و دچار اسپاسم روحی میشوی! بعد این میشود که دیگران آن فکرها را میکنند!

وقتیکه کم آبی حتی در پوستت هم متجلی گشته و دیگر با آیینه غریبه گشته ای میخواهی افسرده نشوی؟!!! ... وقتی هر که را میبینی، از یک چیزی می نالد، یا اینجایش درد میکند یا آنجایش! میخواهی افسرده نشوی؟!!! این روزها هرکه را دیدیم، دکترش تشخیص هموروئید داده بود! عاملش کم آبی است! نمیشود هم روزه گرفت هم آب خورد؟؟؟

 

3.       آرشیو تابستون پارسالو که مرور کردم! دیدم هر چی از حالِ این روزام بخوام بگم، اونجا قبلا گفتم! ... حدیث داریم که هرکسی دو روزش مث هم باشه مسلمون نیس! حالا اگه یه نفر همه روزاش مث هم شده باشه حکمش چیه؟؟؟

 

4.       خیلی دلم گرفت ... اون بنده خدا که تموم شد رفت! اما غصه ش ازین به بعد رو دل اون کسی سنگینی میکنه که لباس مشکی نذاشت کنارهم بودن توی اولین سالگرد ازدواجشون خاطره بشه! ...آقای " میلاد صابریان " روحش شاد ... خدا صبر بده به دوست عزیزم و خونوادش!

 ارزش بودنت را اندیشه ی یک لحظه نبودنت میتوان فهمید...!

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1391ساعت 19:19 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

 

"ســـاده" کـه بـاشـی زود "حــل" مـیشـوی مـــیروند ســر وقـت

"مـــسالـه" بــعــدی!!

1.       این همه زحمت کشیدم با خدا تومن، اکسل 2007 یادگرفتم! بعدش از آخرین جلسه کلاس که میومدم خونه، باخودم گفتم آدم باید آپدیت باشه! وقتیکه آفیس، نسخه 2010 ِش هم دراومده مگه خر کله مو گاز گرفته بود که خودمو الّافِ 2007 کردم؟؟؟ خلاصه سر راه میری به یه خدمات کامپیوتری و میگی: آقا آفیس 2010! میگه:رایتی؟؟؟ میگم: نه آقا، اورجینال!!! (شکیبا جوگیر میشود!) میگه:رشته تون نرم افزاره؟؟ میگم:نخیر!...صنایع! میگه:غذایی؟؟ میگم:نخیر!...دستی!!! ..... دیگه از خیر این گذشتیم که بفهمونیم به مردم که: ایهاالنااااس! ما نه قضایی هستیم! نه غذایی! نه پل! نه جاده! ... اصلا بیخیال...! ما یه رشته مث همه رشته هاییم که تهش باید برای کار بری تاکسی بخری و ...

ای بابا! توی این روز و روزگار حتی جناب مهندس هم که توی شیش تا دانشگاه درس میده، موقعی که میخواد برگرده خونش (یعنی برگرده مشهد) میره کنار جاده وامیسته که اتوبوسی چیزی................!

خلاصه ... ازین شاخه به اون شاخه میپرم، میخواستم بگم: چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور!!! (کاش از همون اول 2010 یاد میگرفتم! سخته بخوام آموخته هامو شیفت بدم آخه!!!)

 

2.       داشتم دیگه میترکیدم خدایی! ........... دسکتاپ... نه دکستاپ!!! مجید جان واسه شما که مدعی هستی، زشته آخه!

 

3.       واااااای اگه یه روزی اونقد وضعم توپ بشه که بتونم کاری برا کسی انجام بدم، نمیرم دنبال مدرسه ساختن و مثلا اسم  مدرسه رو هم بذارم " اسم خودم"! ....... یه ویلچر میخرم دنده اتومات! سه سوته میبرم واسه اونی که بالای کوه رو شیب 60،70 درجه زندگی میکنه و معلولیت مادرزاد داره و نمیزارم آرزوش یه ویلچر بمونه!!!

یه عالمه برنامه دارم واسه روزی که...! کاش بشم، اون که میخوام! ...

 

4.       خدااااااااااااااا! دقیقا وقتی که واسه یه چیزی ازت گله میکنم و میرم رو مود بهونه گیری و میگم این چه زندگیه؟ چرا اینجور چرا اونجور؟، اینجوری دهنمو میبندی! یکیو نشونم میدی که برتری خودمو نسبت به اون فرد حس کنم و بگم خدایا همین که سلامتم، شکرت! هیچی دیگه نمیخوام!!!  .... پا به پای "ماه عسل" غصه خوردم و جعبه دستمال کاغذی تموم شد فک کنم! اگه احسان علیخانی مجری بود حتما بیشتر اشک میریختم! در حد آبغوره برای یکی دوسال!!!...

البته همیشه با خودم میگفتم وقتی که آدم یه مشکلی داره، وقتی بدبختی یکی دیگه رو میبینه یا یه بدبخت تر از خودشو میبینه دلش آروم میگیره! نمیدونم چرا...!

 

5.       واسه خودم طرح میریزم ... اجرا میکنم! برگه یادداشت های چسبی م تموم شده اما این برگه های "به یاد" که جزو میراث کانونه، هنوز تموم نشده! هرچقدر مامان ازشون به عنوان لیست خرید و کاغذ یادداشت استفاده میکنه بازم تموم نمیشه! این میشه که دیوار پشت میز و تختم پر شده از این کاغذای ریز ریز ِ رنگی رنگی! و به قول مینا؛ پر رمز و راز!!! مینا میگه: شکیبا این رمزا چیه؟ هلال؟؟؟ دولت و فرزانگی؟؟؟ 1446 ؟؟؟ ... رمز!... چه جالب! ... اینا طرحه عزیزم ... طرح!

 

6.       میشینی پای رسانه ملی، یه جور احساس یئس بهت دست میده! ... پای غیر ملی، یه جور دیگه! ... منم که کشته مرده ی این تبلیغات آموزنده ی رسانه مونم!!!! "صفحات نامناسب را خودمان ببندیم!" (دیگه دیدن فیلتر و میلتر و محدود کردن اینترنت و پایین آوردن سرعتش کارساز نیست، گفتن شاید زبونِ خوش کارساز باشه!!! ... بیخیال بابا! برین دنبال کارای مهمتر!)

یا "پیامک ها جای خالی شما را پر نمیکنند!" پیامک جای خالیتونو پر نمیکنه ... زنگ بزنین 5 دیقه صحبت کنین و حال همو بپرسین، 55 دقیقه ی بعدشو انقد غیبت کنین و پشت هم صفحه بذارین، یا انقده قربون صدقه هم برین و گوشی تلفن رو بین همه ی فامیل دست به دست کنین تا جای خالیتون پر شه انشالا!!! اینم از طرح رمضان تنهای اول!!!

 

7.       آقاجان چرا مامانا اینجورین؟؟؟ تا همین دیروز که چادر چاقچور سر فلانی بود، خوشگل بود! امروز که من میخوام برم چادر چاقچور بخرم، ساده ش بهتره! ای بابا!!!

 

8.       غلط نکنم یه اتفاقی یا واسه برگه های برنامه افتاده یا واسه استاد ...!  خدا بخیر بگرداند انشاء...!

9.       انقلاب مرغی! انقلاب واسه مرغ یا تخم مرغ ... یا چیزای مهمتر ... فایده ن د ا ر ه! این دولت بی حیاتر از این حرفاس! ... انقلاب ِ به قول خودشون مرغی از نیشابور شرو شد ... حالام نوبت تربتیا شده! بماند جوهر نیشابوریا پر رنگ تره!... بله!!! .... خلاصش این که باباهه میترسه همون دوتا مرغی رو هم که با دهن روزه از توی صف 200 متری آورده، بده بچه هاش بخورن! چراااااااااا؟؟؟ زیرا که: ... دست بر قضا مکان توزیع مرغ ِ تعاونی نزدیک خونه ما میفته!... از 7 صب تا 2 ظهر فقط سر و صدای آدمای توی خیابون، سکوت خونه رو شکونده!... بابا میرن ببینن چه خبره! .... یهو ماشین ِ مرغ ِ تعاونی میاد! پشتِ سرش یه آقاهه میاد میپره بالای ماشینش و داد میزنه: آااااااااااااااااای ملت! راضی نیستم اگه این مرغارو بخرید! راضی نیستم مردم! ... تعاونی منو تهدید کرده و این مرغارو به زور، با قیمت پایین (کیلویی 3000 ت) از من خریده و حالا میخواد به این نکبتی و با قیمت بالاتر به شما بفروشه! آاااااااای مردم! این مرغا مال منه و منم راضی نیستم!!! ... حالا از رو  هم نمیرن! دو دقه بعدش میبینی دو قدم اونورتر بازار سیا راه انداختن! و همون مرغا رو کیلو 10000 تومن به مردم غالب میکنن! مرغدار ِ بیچاره رو معلوم نی چیکارش کردن!!! هییییییییییی روزگار!!!  خدایا چه خبره؟ به مام بگو!!!

نوشته شده در شنبه 7 مرداد1391ساعت 1:5 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

آدمست دیگر...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوسـت دارد بـردارد خـودش را بـریـزد دور . . . !

حسین پناهی

1.       بعضی وفتا کلا دلت میخواد یه کارایی بکنی که ...! مثلا تو باغچه گِل بازی کنی!!! مجهز میشی به لباس و تجهیزات و... از توی کابینت آشپزخونه هم دو تا دستکش پلاستیکی برمیداری که بری گل بازی!!! خوشحاااااااااااااااال!!! یه بسته کبریت هم برمیداری که مثلا یه قلعه یا خونه ی گِلی بسازی و چوب کبریت ها رو بذاری جای نرده هاش!!! ... میری توی حیاط ... داری شیر آبو باز میکنی که بریزی روی خاک باغچه و گِلِش کنی! یهو صدای مامان میاد که: شکیباااااااااااااااااااااااا! مامان جان چیکار میکنی؟؟؟  من: میخوام گِل بازی کنم! مامان: بیخود! پاتو توی باغچه نذاریا! توی اون باغچه گربه رفته! بیا خونه خجالت بکش! ... من: ماااامااااان !!! خب ینی من باید چوب خرابکاری های گربه رو بخورم؟؟؟! ... حالا هِی میگن بذارین بچه هاتون خلاقیتشونو بروز بدن! هِی این گربه ها مانع میشن! شهرداری هم که معلوم نی چه غلطی میکنه...!

2.       برنامه میریزی که چنین کنم و چنان کنم! به قول سیمین یه لیست تهیه میکنی از همون سنگای بزرگ! (که نشونه ی نزدنه!!!) بعد یا دیر از خواب بیدار میشی یا گرمای هوا و ... رو بهونه میکنی و 50 درصدش هم که کلا تابع احتمالاته و دست من نیس! بالاخره اینطوری میشه که کارایی که قرار بود بشه، نمیشه!!! این جور وقتا اگه من باشم همه چیو هی توجیه میکنم و خودمو میزنم به بیخیالی و نشد که نشد!!! اصلا چه بهتر که نشد!!! ............ دارم تلاش اَلَکی میکنم! من که میدونم درست بشو نیستم! ... "اَلَکی" مهدی احمدوند رو دوس دارم...

3.       یه گل فروشی توی خیابون فردوسی پیدا کردم! همه چیزاش فانتزی و نازه! یه لاله واژگون زرد خوشگل گذاشته پشت ویترین! هرموقع رد میشم اصراااااااااااار میکنه بیا منو بخر!!! گرونه خب! ولی مهرش بدجور افتاده تو دلم! مث همون گلدون پامچال صورتی ای که با الهام از گلفروشی توی خیابون دارایی، روبرو مدرسمون خریدیم! با چه ذوقی تا خونه بردمش!

4.       بوی ماه رمضان آید همی...!

خدایا چه جوریه؟ چشم به هم میزنیم ماه رمضون میشه! واقعا چقد زود میگذره ها! ... چه خوش گفت قیصر امین پور پاکزاد...!

به هر حال بازم عرصه مهیاست برا عبادت از صب تا شب! خواب مومن و ...!!! ... روزه ی روز اولتون مبارک

مهمونی خدا ایشالا به همه خوش بگذره!!!

حرفی نیس...!

مردادیا دستشون بالا! سلاااااااااااااااام مرداد! سلام ماه من!!!

نوشته شده در شنبه 31 تیر1391ساعت 22:29 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

سخت است که حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند!!!

 

یه وقتایی هس یکی پناه میاره بهت و میشی سنگ صبورش و انتظار داره بشینه فقط داستان تکراری زندگی سختشو برات بگه و گریه کنه و همچنین انتظار داره تو هم باهاش موافق باشی که زندگیش سخته و گریه کردنشو تماشا کنی! به هیچ وجه خوشحال نمیشه وقتی حتی همون خوشحالی های کوچیک زندگیشو یادش میاری! پر شده از غصه! ... اما کمر میبندی به نصیحت کردن و حرفایی میزنی که خودت اعتقادی بهش نداری و  میدونی داری شعاری حرف میزنی! یعنی نه اینکه بهش معتقد نباشی، نه! خیلی وقتا توان عملی کردن اون حرفا رو نداری! یا شایدم سختی ای رو که اون کشیده تو نکشیدی و نمیفهمیش! آره شاید واقعیت اینه! ... پس اون حق داره که به من بگه:" تو منو درک نمیکنی و حوصله ی شنیدن حرفامو نداری واسه همین با حرفات سعی میکنی زود آرومم کنی!" ... بابا به خدا دوست دارم! فقط تحمل دیدن اشک کسیو ندارم! مثلا خیر سرم میخوام باعث بشم باورت راجع به زندگیت عوض بشه! آدم نباید همش درگیر گله کردن باشه! .... "برای فهمیدن حالت باید دریایی شه حالم"  نمیتونه همیشه درست باشه! من نمیخوام باهات هم دردی کنم میخوام ... توروخدا بفهم!

1.       به خدا غربت چه بلاها که سر آدم درنمیاره! اسباب کشی و خستگیاش و امتحانا و بعدشم شروع یه تابستون گرم هم که قوز بالا قوز! خیلی سخته ارتباطات محدود شه در حد تلفن و اسمس و... دیگه واقعا دلم اینقد شده بود! ... تا بالاخره کنکوریا کنکور دادن و راه دوریا رو به سمت ولایت و ... نیمه ی شعبان و تولد مامان و هزار بهونه واسه دور هم بودن! خیلی خوش گذشت و انرژی داد و رفتن به باغ پیشکوه تا پاسی از شب (!) و هوای عالی و هیجانی که بازی بلاک آس ایجاد کرده بود و ... خدارو شکرت واسه همه اینا!

2.       بابا! اساتید محترم! کجایید شما؟ ما که جون به لب شدیم! خواستید یه نمره بزنید ها!!!

3.       یعنی من عاشق صحبتهای بداهه مم!!!!عاشق این حرفایی که یهو از دهنم میپره!!!

 در آخرین لحظات آخرین جلسه ی جوشکاری حرفی زدم که جادو کرد! خیلی دلم از دست جناب مهندس میجوشید میخواستم خداحافظی کنم و نمیدونم چطوری تصمیم گرفتم که بگم: "آقای مهندس من که میدونم 20 توی مرام جنابعالی نیس اما ..." حرفمو قطع کردن گفتن:"چطور چنین حرفی میزنید خانوم فلانی!!!"  معلوم بود به گوشه قباشان (عبا؟؟؟ ... درسته؟ درستشو شما بگین!!) برخورده بود و مرامشان شدید جریحه برداشته بود و... بگذریم  نمره ی این واحد درسیمان 20 شد! به سبب اثبات مرام و معرفتشان!!!! باغتان آباد! دمتان گرم!

4.       از مرام و معرفت گفتم، اینم بگم ... بابا جان من اهل پاسکاری اسمس های آماده نیستم مگه یه اسی یا جکی چقد به دلم نشسته باشه که فورواردش کنم واسه یه نفر دیگه!!! وگرنه کلا اهلش نیستم البته سوء برداشت نشه، از جملات حکیمانه و اشعار زیبایی که به دستم میرسه شدیدا خوشحال میشم و ذوق زده حتی! پس شما به همون روش خودتون باشید! من کلا دوس دارم اون لحظه هایی رو که میام سر وقت گوشیم و یه پاکت نامه ی کوچولو اون بالاش میبینم !

پس... تمام معرفت شکیبا میس کال جواب دادن نیس! ازونام نیستم که از سر شب بشینم از رو عادت به اول تا آخر کانتکتم تک بزنم! اگه تک میزنم یعنی: "سلام!، س!، خوبی؟، خوفی؟!، حال احوال؟، خوش گچیر؟!، خاشی؟!، خَشی؟!، چخه؟!!!، چطوری عسیسم؟!، چطوری یا نه!، الان یه چیزی منو یاد توانداخت!، دلم برات تنگ شده!، فدات بشم!، قربون تو گلم!، سلام برسون!، به یادتم!، موفق باشی!،   J، L ، ;) ، :*، و... هرچیز تکراری ای که توی اسمسها باید گفته بشه!!!"  و باتشکر از اعظم و الهه بابت اهمیت دادن به نظرات من راجع به پیشوازهاشون! و همچنین حمیده! حمیده: من واقعا شرمنده ی تمام کسانی هستم که بهت زنگ میزنن و پیشوازتو میشنون! عذر خواهم!!! (زینب جان تحویل بگیر!!!)

5.       خانم محجبه و 18 ضربه چاقو در 20 ثانیه! روز حجاب و عفاف! و پیام های تکاندهنده پیرامون حجاب: "حجاب باعث بالارفتن معدل دانشجویان میشود!" ... جداً دیگه دارم راجع به چادر جدی فک میکنم!

6.       زینب آقای سالارباشی رو تو یونی ندیدم! یه آقاهه دیگه جاش اومده فک کنم! امروز رفتم یونی! تا در خوابگاه آسفالت کردن چه آسفالتی! ولی اون جو ها هنوز دس نخورده... پایدار و استوار... همونجا بودن! مشکل اینجاس که دروگر نداریم آخه! این جوری که بوش میاد، انگاری پروژه ی کشت جو دست مستر بذر افشان و زارع بوده! بذرش از مستر بذری! زراعت با مهندس زارع! درو ِش با؟؟؟ خدابزرگه...  پروژه ی گلابگیری وگل و اینام راه میندازیم که دست مستر گل محمدی هم یه جایی بند شه!طفلکی!!!

امروز مهندس قدوسی یه چیزایی گف که گفته هایش همچون دمی بود بر خاکستر امید! فک کن... آب نما! درخت! آلاچیق! اونم تا اول مهر!  ... یعنی حتی تو خواب شبت میدیدی همچی جایی قبول شی یه روزی؟؟؟ بهتر ازین نمیشه والا!!!!!!

7.       "؟" : دم پر من نپلک و این ورا آفتابی نشو ... روتو کم کن باباجون با دم شیر همبازی نشو!!!  فک کنم باید بالاخره ازین امکانات بلاگفا بهره مند بشم!!!

۸.       تابستون کوتاهه...

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1391ساعت 12:36 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

زندگي شطرنج دنيا و دل است...

قصه ی پر رنج صدها مشكل است...

شاه دل كيش هوسها میشود...

پای اسب آرزوها درگل است...

فیل بخت ماعجب کج میرود...

درسر ما بس خیال باطل است...

مهره های عمر من نیمش برفت...

مهره های اوتمامش کامل است...

ما نسنجیده پی فرزین او...

غافل ازاینکه حریفی قابل است...

 

         1.         رفت... عینهو برق و باد!

وحالا...

سلاااااااااااام گرمای تابستون! سلاااااااام رمضونی که تو راهی و مث همیشه از یه ماه قبلش موقع اذون مغرب میگم: وااای مامان چقد امروز حال و هوای رمضونو داره! یا وقتی بوی پیاز داغ و نعنا داغ میاد ، یاد تزئینات سفره افطار و افطاری های مامان بزرگ میفتم! ... شستن ظرف های بعد افطار که به قید قرعه مشخص میشه دست کدوم نوه رو میبوسه! ... نشستن پای تلویزین و دیدن فیلم های بسیار جالب بعد افطار ... و بی دل و هفت خبیث و بلوف گروهی! و شرط ذرت یا بستنی!

سلااام شب بیداری ها و نت و .... خواب های مزمن تا لنگ ظهر!!!

سلام تفریحات و سرگرمی های بسیار مهیجِ از پیش طراحی شده! که هیچ وقت آنطور که باید عملی نخواهد شد!!! ... مث برنامه هایی که تابستون پارسال، برا بعدِ کنکورمون با صفیه چیدیم! و همش محدود شد به رفتن به پارک بانوان با بچه ها (که فقط سردرش مال بانوانه!) و سینما و... و دیگر هیچ!

 

         2.         و اما 6 تیر ۹۱...

با پایان یافتن امتحان جوشکاری خلاص شدیم خلاااص! ... و شروع تابستون!

حالا بماند که الان حس بعدِ کنکور پارسال بم دست داده و احساس فرهاد کوه کن یه کمی! و شکستن شاخ غول و ازین حرفا...!!! البته همیشه بعد از یه مدت زندگی با کتاب و جزوه و خودکارهای رنگی، انقده احساس وابستگی میکنم که الآن دلم میخواد جزوه های بس عظیم ِ جوشکاری رو دوباره بذارم جلوم و احساس بکنم وقتم کمه و فردا امتحان دارم و هی با استرس درس بخونم  ... هِی به زمین و زمون بد و بیراه نثار کنم! و صبح ساعت 6 ساعتم صداش در بیاد و من خفه ش کنم  هی زنگ بزنه و من... و آخرش...!  کلا خوابی لذت بخشه که ساعت بالا سرت باشه در انتظار زنگ زدن! و لذتش اونجاس که ساعتو خاموش کنی و دوباره...!

 

         3.         به هر حال این ایام امتحانات هم خوشی گذشت! کباب شدم توی این 3 ، 4 تای آخری!

دانشجویان گرامی برای مشاهده شماره صندلی خود بدوید طبقه1 !

خب معمولا افراد دور و برم ثابت بودن! حمیده ، زهره، مستر شاکری و دیبا!  

تا 10 ثانیه به شروع امتحان جزوه ها دستم بود معمولا! کلا عمومی ها رو از ساعت 7 صب همون روز امتحان شروع میکردم به خوندن تا 10:29 ! ... شانسم که نداریم ! ( ورود آقایان ممنوعو که دیدین؟ خانوم دارابی، اون خانوم بداخلاقه که مدیر مدرسه بودو که یادتون هس؟! مراقب جلسات امتحان ما با خانوم دارابی مث سیبی بود که از وسط نصف کرده باشی!) ... کیف ، کتاب ، جزوه نبینم!... گوشی تو بده به من!!!... این چیه؟!... هندزفری؟؟؟... چرا دوتا چک نویس داری؟؟؟... آهای آقا پاشو بیا این جلو!...  همین الآن اسمتو صورت جلسه میکنم!!! ...  ای بابا بیخیال! اومدیم دانشگاه مثلا!

 

         4.         این ترم هم به لطف پریسا مسقطیِ شیراز نخورده، نرفتیم! ایشالا مسقطی های ترم آینده و همت سایر شیرازی ها، انشاا... !!!

         5.         العجبُ کلّ العجب!!! ببین کنکور چه کارا که نمیکنه! دو ترمه که ما زبونمون مو درآورده بس که با این مسئولین دانشگاه به زبون خوش و ناخوش در مورد آسفالت کردنِ مسیر بحث کردیم! به کتشون نرفت که نرفت!...

حالا کنکور ریاضی توی یونی ما برگزار میشه! ینی در عرض سه سوت مسیرو آسفالت کردن!!! دست گلشون درد نکنه واقعا! اگه میدونستیم برگزاری کنکور یه همچی تاثیر بالقوه ای داره، خودمون زودتر از اینا با سازمان سنجش همه چیو ردیف مدیف میکردیم!  

 

         6.         ینی گند زدی به امتحان، حالا داری برمیگردی!... آفتاب عمود رو مغزته! فاصله ی در ِ حیاط تا خونه رو شتاب میگیری تا زودتر از آفتاب نجات کنی و توی سایه ی 20 سانتی کنار دیوار راه میری! ... یهو چشمت روز بد نبینه سرت همچی محکم میخوره به یه جایی ... چشم باز میکنی مامانو با یه لیوان آب قند بالا سرت میبینی!... نه فکر امتحان بعدی راحتت میذاره نه دردِ برخوردِ کنتور گاز به سرت (!) بهت اجازه ی درس خوندن میده!!! ... پریشان حال میخوابی! در خواب همان مراقبِ فوق الذکر را میبینی که در جلسه ی امتحان مشغول خوردن آبمیوه میباشد و تو از تشنگی له له میزنی! ... در همان حالت خواب، شیشه ی آب کنار تختت را برمیداری و در همان حالت افقی سرمیکشی و آب میزند به نای و مری و ... چه میدانم میزند به جایی که نباید بزند!!! سرفه پشت سرفه... که با ضربات مهلک فرودی پدر بر پشتت از خواب بیدار میشوی و میشنوی که: شکیبا این که رسم آب خوردن نیس باباجان! صد دفه گفتم پاشو، بشین بعد آب بخور! –گفتم : مرسی هیچی نیس خوبم! شب بخیر! ... شب بخیرو نمیگفتم، صحبت میرسید به این که حکم آب خوردن در حالت دراز کشیده و راه رفتن مکروهه! ... و حضرت رسول گفتن آب رو به 3مرتبه بنوش و یک نفس سر نکش! .... و بابای خودمه دیگه! چه میشه کرد! همه وقت در حال پندرز!!!

         7.         شد 7 تا ... هنوزم هست ولی دیگه طولانی شد! همین بس فعلا!

 

به قولی: حال ماهم اونقدرا خوب نیستاااااااااااااا، فوتوشاپه!!!

الهی شکرت...

هوای کنکوریارو داشته باش! دعا میکنم ... متینه... حسین... مشکات...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 23:23 توسط ♥...شکیبا...♥|


آخرين مطالب
» اسفند...
» بهمن...
» جویبار لحظه ها جاریست...
» فال حافظ زدنت از پی دلتنگی کیست...
» با اینکه هوای جهان خوب نیست ... بازم عاشقونه نفس میکشم!
» دورها آواییست که مرا میخواند...
»
» باز آمد بوی ماه دانشگاه... بوی گوسفندای راه دانشگاه!
» به دنیا اعتمادی نیس ...!
» 24 مرداد 1391 ...!
Design By : Pars Skin