...♥سنجاقک ♥...

...همه ی معنی یک زندگی...

باز خاطرات تو، همین حوالیه...

"این پلک دل پریدن" رو واقعا بارها تجربه کردم!  از دیشب پلک دلم داره میپره! گوشیم که همش روی آلبوم تصاویره... مرور تکراری عکس ها از دوسه سال پیش تا سه چار ماه پیش!... بگو دیشب چرا خوابم نمیبرد!! اصلا یه احساسی بهم میگه چخبره! میدونی؟! درست مثل یکشنبه هفته قبل! خلاصه که باز خاطراتت همین حوالیه!

اصلا همین پلک دل پریدنم مصداق بارز پرواز خدا در دل من، در دل توست!

یه زمانی اسمشو گذاشته بودیم "همپوشانی امواج" ، "تصادف"

-دیشب به احترام یه بزرگتر لاین و وایبرمو حذف کردم!

ولی با واتس آپ نمیشه یه همچی کاری کرد... بالاخره لازمه یه پنجره ای باز بمونه! .... "تو رو تا یادمه؛ از دور، از همین پنجره دیدم..." و دارم میبینم!

چه میشه کرد... ولی دلم روشنه! یادمه یکی میگفت "شما که دلتون روشن باشه ینی ما خیالمون راحت دیگه"!

خیال خودم که راحت نیس اما...

--شاید همین الان تو هم، داری به من فکر میکنی... آره دیگه.... عکس پروفایل... مرسی دیداری تازه شد حداقل!

---راستی ناخنامو همون طور مطلوب سوهان میکنم! ینی گرد نیس دیگه! صافه واسه تیز نباشه!

----قبلنا این *111# و شارژ جوانان کاربردی داشت واسه خودش...الآن که هیچ ولی بالاخره حقمو از همراه اول میگیرم...!!

-----یه عکس تکی جدید هم ندارم... اصن یه وضی! پریروز مشهد بودیم یلدا به زور دو تا عکس ازم گرفته... که چقدم بد شده!

------خیلی وقته حافظ هم باز نکردم... به پری که از نوادگان حافظه میگم یا حال من خیلی تکراری شده یا این جد جنابعالی داره زیادی حرف تکراری میزنه، یام اینکه نهایتا برگه های کتاب حافظم خراب شده که هر وقت حافظ باز میکنم همین 3،4 تا غزل تکراری میاد...!

دردم از یار است و درمان نیز هم... دل فدای او شد و جان نیز هم

-------فشارها زیاده این روزا هم پایان نامه هم امتحانا هم مثلا کنکورارشد... ! ولی این چند روز بد نبود خوش گذشت... مشهد و زیارت... اربعین و روستای عباس آباد...

همین دیگه... حرفی نیس

فقط باز خاطزات تو همین حوالیه... یه چند وقتیه جات حسابی خالیه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 21:55  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

دنیا برای از تو نوشتم مرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

...

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

محمد علی بهمنی

- بله دیگه تا ما بودیم، واتس.. حالام که لاین و وایبر!

-- همینه با واتساپ خاطره دارم وگرنه...

--- عزیزم خیلی چیزا هس که نمیشه آرزو کرد...!

---- هیچی دیگه عجب هواییه لامصصصصصب! امروزهوا خیلی خوب بود اونقدی که بدون لباس گرم مسیر خوابگاه تا دانشگاه رو پیاده رفتم و برگشتم...

----- اگه امروز کلاس نبود حتما میرفتم نیشابور... دلم خیلی تنگ شده... ب قول پریسا ما نیشابوریا 400 تومن شهریه خوابگاه میدیم ولی به اندازه 4 میلیون از خوابگاه استفاده میکنیم!!!

------ نشریه تلخند دانشگاه جالب بود امروز شماره دومش اومد... شاید برم قاطی اکیپشون بشم...

------- حرفی نیس! فردا اگه هوا مث امروز خوب باشه شاید بیان دنبالمون و بریم خطّه اسکاتلندی ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 19:46  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

 

 

-با بعضیا خیلی میتونی احساس راحتی کنی... ینی من اعتقاد دارم باید خیلی روح پاک و طبع بلندی داشته باشی تا بقیه یه چنین حسی بهت داشته باشن...

مث آقا سالار خودمون... چند روزه با آقا سالار و خانواده محترمش اوقات خوشی سپری میشه...

پاییز و روستای باصفای عباس آباد... زمینای بنفش زعفرون.... صبحونه مفصل... کل کل با عموعلی و امیرحسین و شنیدن خاطرات آقای فرموندار... بابابزرگ و  موجهای آبی...

امروزم که نهار خونه آقا سالار و عجب آب گوشتی... دلم برای غذای خونه حسابی تنگ شده بود!

خلاصه که جای شما خالی...

--دلم برای نیشابور و خونه و بغل مامان خانومی تنگ شده تنگ.... این میشه که ساعت 5 صب پامیشی زنگ میزنی به مامان و انقد نگه نگه میداری تا آخرش گوشی رو ج بدن و همین که صدای قشنگشو میشنوی آروم میشی و بهونه میاری که میخواستم برا نماز بیدارتون کنم...!

دلم تنگ است ... آهااااااای....

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و چشم تو و حجره فیروزه تراشی

--- کشتم خودمو برای این پرشنامه و پروپوزال و این قرتی بازیا! مهندس قدوسی هم که سرش شلوغه همش!

---- دلم گرفته که داره تموم میشه... رفتم تو فکر تدارکات جشن فارغ التحصیلی!

----- فردا امتحان دارم نیم صفخه هم بیشتر نخوندم، نهار هم که مهمون آقا سالار اینا بودم... الآنم رفتم برا مریم چایی گذاشتم تازه از کلاس اومده خستس!

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی

------ Playlist: “mah o mahi” hojjat ashrafzade, “tekyegah” amin habibi, PTT-20140814, “kojaei”khajeamiri

------- برا اربعینم همینجا هستم فعلا...

-------- هنوز آواز تو در گوش جانم سخت میپیچد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 18:30  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

شاید بپرسا از خودت...

شاید بپرسی از خودت کجام و در چه حالیم

برای دلخوشیت میگم خوش باش عزیزم عالیم!

 

- مرتضی پاشایی روحش شاد! البته اگه باز برای چندمین بار شایعه نباشه...! دلم گرفت...!

امشب چندتا از بچه ها توی خوابگاه خرما پخش میکردن...

 

-- هم دلم میخواد بنویسم هم دلم نمیخواد... کلا این روزا نمیدونم با خودم چند چندم! بدشانسی این دوران بلاتکلیفی ما توی چه روزای حساس هم افتاده...!

--- ثبت نام کنکور انجام شد...

---- عاشق این مدل مدیریتم! مدلی که مهندس قدوسی پیش گرفته...! دلچسب ترین لحظه ساعت 6و نیم صبحه که نیمه خواب و نیمه بیدار کابوس صدای آلارم ساعتو میبینی که برای کلاس ساعت 7ونیم بیدارت میکنه و در همین اثنا اس میاد که کلاس کنسله! و دوباده پتو رو میکشی روت و ادامه خواب

با اجازه ی مهندس کلاسای خانوم پاینده رو هم نمیرم دیگه... غیرحضوری!

----- پروژه این ترم واسه ما قوز بالا قوز شده! همش فکرم مشغوله...

------ گلو دردم...

------- صب ساعت 7... مامان:"چقد زود بزرگ شدی مامان جان! دیشب خواب بچه گیاتو میدیدم" ینی واقعا برای یه مادر 22 سال کم به چشم اومده؟؟

-------- دیشب با پریسا بحث سر این بود که خدا چی آفریده... مامان باباها با چه انگیزه ای انقد خودشونو برای بچه هاشون به آب و آتیش میزنن...

خدا حفظشون کنه ایشالا...

حرفم نمیاد... شب بخیر....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 22:44  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

هنوز آواز تو در گوش جانم سخت میپیچد...


هنوز آواز "بنگر عشق میبارد"

به یاد سینه ام مانده

و در جانم شکوهی هست که از آن می توانم تا خدا هم راه پیمایم...

ولی افسوس...

بدان ای دل؛

نباشی غصه اینجا هست...

 

-  من واقعا از شاعر این شعر عذر میخوام بابت تغییراتی که خودم ایجاد کردم... و نمیدونم شاعرش کی هس!

--  احساسمو راجب ماه محرم نمیدونم چجوری بیان کنم! ارادت... احترام... نمیدونم  فقط توی این روزا خیلی دختر خوبی میشم!!

و از اول محرم امسال هم اون طوری که میپسندیدم زندگی کردم و راضیم از خودم! ...

---  باید برم یه منبع برا گسترش اطلاعاتم در مورد قیام امام حسین و واقعه کربلا پیدا کنم... خیلی زشته آدم جلو بعضیا کم بیاره!

----  عاشورا تاسوعا هم همان که میخواستیم شد!... (اکثرمون تاسوعا و عاشورا رو پس و پیش میگیم، نمیدونم چرا!!)

عاشق خدام! عاشق این هوام! قربون خدا برم شب تاسوعا یه تگرگی اومد که با خودم گفتم حیف شد اگه فردا هم هوا همینطور ابری بارونی باشه که نمیشه!! ولی خداروشکر دیگه... آسمون از صبح تاسوعا تا بعد شام غریبان حسابی همکاری کرد و نبارید...

-----  همه خاطره دارن مام خاطره داریم برا خودمون... که توی این روزا یک لحظه هم نذاشت اشکم خشک بشه! فقط یادش بخیر عاشورای پارسال...

------  تقصیر من چیه؟ نمیتونم مانع حافظه م بشم برای ثبت لحظه هایی که یه روزی خیلی خوب بودن! اون کار خودشو میکنه! دقیق و به خوبی...!

--------  از امروز ثبت نام کنکور ارشد شرو شده... فعلا که دل دادیم (ینی مثلا دل دادیم!!) تا ببینیم این درس خوندن ما مقبول میفته یا نه؟

--------  دیوان حافظم کو؟؟؟ از 16 شهریور که اسم فراق آورد دیگه باهاش قطع رابطه کردم...! حافظ دیوانه!!!

اگر به دست من افتد فراق را بکشم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آبان1393ساعت 15:27  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

ای ساربان آهسته ران  کارام جانم میرود... 

تازه از نیشابور اومدم... 

ده روز نیشابور خوب بود.. 

خوب ... تا چی خوب باشه! 

الآن نت خوابگاه قط میشه

+ نوشته شده در  جمعه 16 آبان1393ساعت 22:55  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

عطار گشته است، یقین،هفت شهر عشق

این دل هنوز در خم ابروی تو گم است...

سلام... بعد از مدتی مدید...

احساس کردم لازمه برام... که بنویسم...  آخه شکیبا بودنم حدی داره دیگه... نه؟!

از اسفند 91 ننوشتم... فک کن!!! ولی از دوستای دور و نزدیک ممنونم! گاه گاهی سر میزدم به اینجا و کامنتاشونو میخوندم!

زمان زود میگذره... چشم به هم گذاشتم شدم دانشجوی ترم 7 کارشناسی... دانشجوی سال آخر...!

-          دوران خوبی بود... سه سال گذشته! ... کمی خوب تر از امسال...

امسال، تابستونشم حتی....

بیخیال.... خیلی هوا گرم بود... اذیت شدم!

هیچی دیگه... الان دل خوش میکنیم به عکسای قدیمی و last seen واتس و... ازین دست دل خوشیها!!!

و همچنان معتقدم! من به پرواز خدا در دل من، در دل تو بااااااااارها معتقدم! معتقدم!

-          امسال زهرا کنکوریه ...

این ترم هم که کنکور ارشده..

لعنت به این کنکور! ... فقط مامان بابا ها رو پیر میکنه..

-          3 میلی متر از سر ناخن انگشت اشاره دست راستم چن دقه پیش با تیغ برید... خدا بهم رحم کرد انگشتم قطع نشد!!!

-          دو روز در هفته کلاس دارم، میرم دانشگاه... که همون دو روزم خوابگاه بمونم بهتره...

-          هم اتاقی جدید برامون اومده... مریم!  اتاق5 نفره رو سه نفری تصاحب کرده بودیم و کسی رو راه نمیدادیم و حالی میبردیم... هر بار سرپرست خوابگاه برامون هم اتاقی میفرستاد با روشهای خاص میپروندیمش! تا اینکه مریم اومد و در همون نگاه اول مهرش به دلمون افتاد و قبولش کردیم... فوقع ما وقع!!!

-          مینا بهم میگه چرا کنج عزلت برگزیدی؟!!! اخه من الآن باید جواب این بچه رو چی بدم؟!

-          محرم  شروع شد... فردا مهر و تسبیح کربلام یک ساله میشه...!

هیچی دیگه... حرفی نیس... دلم تنگه!

پسفردا میرم نیشابور...

حال دوران به شود دل بد مکن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 17:11  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

اسفند...

 

1.      اسفند که شروع میشه ها... چهل ستون بدنم میلرزه ینی!

مامان که اسم خونه تکونی رو میارن من ضعف میکنم! میخوان یهو همه چی کن فیکون بشه!!! همه چیو بریز تو حیاط بشور بشور باز مثل کوزت بیا بچین سر جاش! طفلی کوزت! چه کاریه آخه! ولی خوبه... آب بازیش بینهایت میچسبه!

کارها تقسیم میشه! وظیفه ی خطیر انگشت شست گذاشتن سر شلنگ به عهده ی اینجانب! چون همیشه خوب از پسش براومدم!!! آقا گفته باشم من دیگه به هیچی کار ندارم فقط میشورم! هر چی میخواد باشه هر کی میخواد باشه! اگه ببینمش، باید شسته بشه! حتی شما مادر و پدر و همسایه و گربه ی عزیز و هر جنبنده ای حتی!!!!

2.      عاشق اسفندم! هرچقدرم که بزرگ بشم بازم خرید لباس و کفش و وسیله توی آخرین روزای سال همون مزه ی خرید عیدای بچگی رو میده! بگذریم از قیمتا و اینکه آدم توی همون جلسه ی اول خرید تموم کرک و پرش میریزه! (باز نگم اون جک معروف رو!!!)

به هر حال یادش بخیر کفش پاشنه دار ورنی قرمز و سفید (تق تقی!) ، بلوز دامن و ساق جورابی، چتری روی پیشونی!!!! اما حالا... گیسوانت را به زیر روسری محبوس کن، باعث تشویش اذهان عمومی میشود!!!! هههههههههههههی!

3.      مشهد با بچه ها... زیارت... سیاحت... صفاحت!!!! قرمه سبزی خوشمزه مامان مهسا! دانشگاه فردوسی و ایستگاه مترو... عکسای یادگاری و چند تا انسان خوشحال دلخجسته ینی!!!!

4.      جشن بزرگداشت مهندس و تجربه ی تماشاچی بودن! .... و آخر شب بعد از جشن، همه پتانسیلی که توی سالن جشن نهفته باقی مونده بود، جلو در دانشگاه یهو جنبشی شد و استعداد ها شکوفااااااا!!! و بیا و ببین! ... یاد عروس کشونی توی جاده باغرود و خیام عطار افتادم!!!

5.      آخر زمستون، 10 روز به عید، چه معنی داره هوا انقد سر بشه؟ برف بیاد؟ باد و بوران بشه؟!!!!

معنیش این بود که اونایی که مث ما یه زمستون برف بازی نکردن، سهمشونو از برف و سرما بگیرن و سال رو بدون سرما خوردن تموم نکنن!!!

و یکی از آخرین خاطرات خوشمزه سال 91 ...

یک شب یخمایی! ... کوهپیمایی!! ... پیشکوه و برف بازی تیمی!!! .... گولّه برف هایی که واقعا گلوله بودند!!! ... ترس از لقمه ی چرب سگ و گرگ شدن!!!  ... و چایی ای که بموقع علائم حیاتی رو برگردوند!!! ... از همه خوشمزه تر بستنی قیفی شکلاتی ای که خیلی مزه داد! اونم در شرایط انجماد و هوایی که "ها" های عمیق هم افاقه نمیکرد!!!!

و خزترینش...

هماهنگی واسه تعطیلات بیهودس! ... من نمیدونم واقعا چرا عبرت نمیشه!... ثابت شده که این هماهنگیا واسه تعطیل کردن کلاسا آخرشم نتیجه نمیده! اما چه میدونم... هرچقدرم که تجربه بشه عبرت نمیشه که! من نمیدونم 2 روز چه تاثیری در کیفیت تعطیلات داشت که این همه هماهنگی الکی طلبید!!! ... حالا جالبه این وسط رای موافق میدی، ساز مخالف شناخته میشی! الله اکبر!!!!!

 

اسفندم داره تموم میشه ... در عجبم یه زمستون به این عظمتو چطور تو دو سه تا پست جا کردم!!!

چارشنبه سوری و تعطیلات هم خوش بگذره!

پیش پیش سال نو مبارک!

آرزو میکنم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 22:56  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

بهمن...

 

1.      شروع شد با جمع کردن بچه ها و گودبای پارتی و کارگردانی ای که برام خاطره شد!

تا یه برنامه هماهنگ شد، من به 800 تیکه ی اینقدی تقسیم شدم!!! دقیقا اینقدی! ... هماهنگی با بچه های اینور، انتقالش به بچه های اونور... هماهنگی مکان، زمان، وضعیت آب و هوا کم الکی نیس که!!!!

به هرحال اولین برنامه ریزی، اولین برنامه اونم اولا به مناسبت ازدواج حمیده و رفتنش سر خونه زندگیش، درثانی؛ تموم شدن ترم و رفع خستگی امتحانات ... چه شود؟؟؟ نشاط رفت!

پارک ملت و هوای سرد! که کم کم به لطف معین و "درد و بلات غصه هات به جونم..." گرم شد! و با تک و تکنو به نقطه جوش خود رسید!!! ... با تشکر از مستر نقطه چین و ماشینش و خانواده ی محترم رجبی (!!!)

پارک کاشانی و کندز و پیتزایی که خوب چسبید! یادش بخعر...!

حمیده هم رفت دیگه...

2.      میگم واقعا یه راهی واسه کنترل این هورمون اندورفین سروتونین (نمیدونم؟ هرچی) باید وجود داشته باشه! یه وقتایی دیگه واقعا وجد از چشای آدم میزنه بیرون، همه چی ناخودآگاه میره رو دایره! خیلی ضایس آخه! :D

3.      5 بهمن... امتحان مقاومت مصالح... و به تاریخ پیوستن ترم 3 ...

4.      اینارو بیخیاااااااال... بوی گل و سوسن و یاسمن آید!!!! دهه ی فجر...  ینی بگم از کارگردانی گروه سرودای انقلاب! اونوقتا که توی اون یونیفرم مدرسه گم میشدم! ... از طرف خانوم رنگی (معون پرورشی)  انتخاب شده بودم به عنوان سرگروه! سرپرست گروه سرود چیزی بود که حقیقت داشت! رهبری اکستر سمفونیک چیزی بود که من فکر میکردم!!! البته خب کمم الکی نبود!!! هر کدوم از کنسرتام ختم میشد به اخذ تبریکات و لوح تقدیر از شورای فرهنگی آموزش پرورش و ....! بععععععععله! یادش بخیر واقعا! واسه یه سرود چه برو بیا و هیجانی بود! مجبور میکردم بچه ها دستکش سفید بپوشن! لباس یه شکل! یادمه واسه سرود "چشمه و سنگ"، آقای عزیزی (بابای مدرسه) رو فرستادم تا تور آبی واسمون بگیرن و ما بزنیم به سرمون تا خوشگلتر بشیم! وقتی که سرود اجرا شد خانوم رنگی متعجب به ما نگاه میکردن که این تورا چییییییییییییییییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا اومد؟؟؟ 

5.      تعطیلات بین ترم خوش گذشت و 23 بهمن شروع ترم 4 .... شروع درگیری با انتخاب واحد و برو بیا واسه 3 واحد ناقابل!!! ... لجاجت بی مورد بعضیا حالمو به هم میزنه! دلم میخواست اینو بهش میگفتم! ... اینجور وقتا مامان یه مثلی واسه اینجور آدما بکار میبرن... الآن حکایت همون مثله!!!!

6.      شامس (!) که نداریم... تا میایم از یکی غیبت کنیم، عدل از جلومون درمیاد، بعد تو خماریش میمونیم که شنید چی گفتیم یا نه؟؟؟؟؟؟؟! ای بابا!

اینه دیگه...

هوا سرده!

بهمن هم تموم شد!

الهی شکر... تو این هوا عطر تو هست میشه هنوز نفس کشید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1391ساعت 22:47  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

جویبار لحظه ها جاریست...

 

باز دوباره صب شد

من هنوز بیدارم

کااااااااااااش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم...

 

1.       ای بابا! ترم سه رو هم رسوندم به فرجه ها! و احساس رعب و وحشت بر ما مستولی میشود! بگم که ازین یه هفته فرجه اصلا خوشم نمیاد... کلا تو این یه هفته میمیرم واسه تفریحات ناسالم! هرکاری جز درس خوندن میتونه بسی دلچسب به نظر بیاد! از اتوبوس سواری به همراه اِلی و دور زدن دور ِ کلان شهر ِ تربت گرفته تا دالون گردی و Fb و حتی خواب 16 ساعته! البته من به وقت شناسی خودم افتخار میکنم! این خیلی خوبه که اینجور مواقع احساس دلخجستگی میکنم! بعد از امتحانا که وقت دلخجسته بودن نیس آخه!

2.       گرچه نصف ترمو بیهوش بودم ولی از وقتی بهوش اومدم میتونم بگم ترم خیلی خوبی بود! دوسش داشتم! مخصوصا کارگاه و ماجراهای "ما"،،، استاد: "با توجه به نقشه، چقد قراره سوراخ کنین؟" ... طرف: "ایقّه"!!! (یعنی: انقد! (در حالی که با دست، اندازه ی یک بند انگشت را به استاد نشان میدهد)!!!) اینجاست که استاد میترکد! ینی دقت اندازه گیری منحصر به فردت، لایک!!!!! ،،،

جان بخشی و ارزش دادن به یک براده ی فرفری در مقابل دیدگان تیز بین او (!)،،،

جنگولک بازیای 2- نمره ای ،،،

سرعت غیرمجاز و دست فرمون 20 آبجی حمیده!

و عاقبت... تن دادن به عمل منت کشی از پروفسور غلامپور! (مدارج کسب شده تماما افتخاری میباشد!!!)

حتی در راه رسیدن به کارگاه هم بسی نشاط میرفت! البته اتمسفر بی تاثیر نبود و من بی تقصیر بودم 100% !

بالاخره... 1 واحد کارگاه ماشین افزار و 90 صفحه جزوه! ... به راستی عجب امتحان نفس گیری بود!

3.       وااااااااااااااای که چقد بده سوتی بدی در حد "چارسال حبس ابد" بعد خری نباشه که بیاری و باقالی بار کنی! ای خدااااااا! چقد گوشات داغ میشه وقتیکه داری اسمس مینویسی که بفرستی واسه X ، توی اسمس هم کلی از y غیبت میکنی و هزار بدو بیراه نثارش میکنی، بعد وقتی که ارسال میشه میبینی اسمسه دقیقا واسه خود y فرستاده شده! آخه حواست کجاست بشر! بدبختی اینجاس که نمرتم دست y باشه!

4.       دیگه آهنگ پیشوازای اعظم افاقه نمیکنه! متوسل میشیم به نازنین مریم، جهت شادی روح در ایام امتحانات!

5.       آقا من اس دق لالی نیستم! والّا نیستم! عاشششق آبی کاربنی م، بی هیچ جهت گیری ورزشی!

به قول شاعر چه حالی میشی ازینکه ببینی همه رنگی که میپوشی، بپوشن!!!

6.       یه بنده خدایی میگفت دقت کردی آخر ترما اکثرا شبیه کیوی میشن؟؟؟؟ ... والا!

7.       من موندم اینایی که میگن مثلا شب امتحان درسشونو 5 دور کردن! دور کردنو چی تعریف میکنن واقعا؟؟؟؟؟؟؟ من اگه ساعت 10:30 امتحان داشته باشم، دقیقا ساعت 10:29 ، پشت درب حوزه امتحان، یکمین دورم تموم میشه!!! ینی اگه غیر از این باشه حال نمیده اصلا! کیفش به اینه که یه مطلبیو خوب نخونده باشی و دعا کنی که تو امتحان ازش سوال نیاد، بعد بری ببینی سوال نیومده و کلی خوشحالی کنی! یام که اگه خیلی بخت برگشته باشی میری میبینی دقیقا از همون مطلب سوال اومده و بازم کلی برات خاطره میشه!!! اعتراف میکنم که این مورد رو از نزدیک لمس کردم! چه بسا خاطراتی خوشتر دارم! آخه بعضی وقتا هم هست که میری سر جلسه میبینی نصف سوالات ناشناخته س کلا! بعد استاد میان میگن در جواب اون سوالا نظر شخصیتون رو بنویسید! آخه بشر فک کردی که خسرو معتضد اومده سر امتحان نشسته؟؟؟ ... بعله... این جور وقتاس که مقوله ی " مثل گل به پای خر چسبیدن" مطرح میشه و دیگه کاری از دستت برنمیاد جز اینکه نگاهی به معنای همدردی به بغل دستیت بندازی... بعد یهو به خودت میای میبینی از پاسخنامه ت خبری نیست و به عنوان تقلب صورت جلسه شده! .... باباااااااا بیخیال مارو چه به این کارا! خلاصه دوباره پاسخنامه مرجوع و مراقب خیط گشته!

8.       بعضی چیزا آدمو روشن میکنه! مثل یه پیغامی که اتفاقی بهت میرسه! شاید خیلی حس خوشایندی نباشه! ولی حداقل متوجه میشی که چجوری رفتارتو با دورو برت هماهنگ کنی! همه چیز اونطور که فکر میکنی نیست!

9.       دی هم تموم شد! با اصرار آوردمش تو آرشیو! دل و دماغ نوشتن نیست...

دعا: بازم برای شفای مریضا... خدایا خودت مراقبش باش... هنوز خیلی ها هستن که به حضورش نیاز دارن!

قدر سلامتیمونو بدونیم...

شکر من گاه دهد طعم شکر، چایی صبحم را، با آن نوش جان خواهم کرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1391ساعت 2:57  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

فال حافظ زدنت از پی دلتنگی کیست...

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

1.       معمولا همه ی کارها و همه ی چیزهایی رو که در طول روز باید یادم بمونه و انجامشون بدم، شبا توی خواب میبینم و همین که بیدار میشم 80 درصدشون از یادم میره... یعنی دقیقا زمانی که بهشون احتیاج پیدا میکنم ... و این است تحلیل حافظه ی کوتاه مدت! البته حافظه ی بلند مدتم مث ساعت دقیق ِ! از اون لحظه ای که قرار بوده وجود داشته باشم و یا حتی از تاریخ کره ی زمین یه چیزا یادم میاد که هیچ بنی بشری یادش نیس! البته ابن سینا شاید...! آخه من و سینا (بو علی!) خیلی شبیه همیم! اونم تو بزرگیاش اظهار داشته وقتیکه بچه بوده آسمون سوراخ سوراخ بوده! بعد مردم به مامانش میگن: "وردار جمع کن بچه ی مشنگتو! داره کارای خدارو زیر سوال میبره!" (استغفرا...)! آخرش کاشف بعمل میاد که سینا بنده خدا بی تقصیره! مامانش وقتی کار داشته و حوصله بچه داری نداشته، سینای طفلکی رو میبرده میذاشته گوشه ی تراس (خونه شون حیاط نداشته! مثل ما)، یه سبد یا آبکش هم میذاشته روش که گربه نخورتش!!! ... البته گرچه من وسینا شبیه همیم ولی مامانامون شبیه هم نیستن!  مامان من هیچوقت منو گوشه ی حیاط زیر سبد نمیذاشته! من رو پر قو بزرگ شدم!!!!!!!!!!! (انگاری زدیم جاده خاکی!!!!!!)

2.       یعنی دم استادای باحال گرم! یه هفته تمام! هی فکرم مشغول که خدایا آخرش چی میشه یعنی؟؟؟؟؟؟؟ این 50 تا سوال انگلیسی رو کجای دلم بذارم آخه؟؟؟؟ ......... میفتم؟؟؟ نمیفتم؟؟؟  بیفتم یا نیفتم؟

میگی بیخیال... خودمو میسپرم به خودش...! کتاب و جزوه و مریام لعنتی رو مینشونی کنار دستت و شرو میکنی...! به نام خدا... یهو خسته میشی و پا میشی بری استراحت! یه دور، و دوباره شرو...!  دوتا مثال حفظ میکنی و دلت سالاد کلم کاهو میخواد یهو! راه نداره!، باید حتما بخورم! پفک نمکی مینو هم میخوام! سیب زمینی سرخ شده با سس هم میخوام! میخووووووووووام! گز، شوکولات، آبنبات میخوام! خلاصه... درسی که خونده نشد و کلی چیز خوشمزه خورده شد! خلاصه به هر جون کندنی تمومش میکنی و میری میشینی سر جلسه!

آقای عابد پور که وارد جلسه ی امتحان میشود به ناگاه تمممممممممممممامممممممممم نگرانی ها رنگ میبازد ودلت آرااااااااام میگیرد!

البته خوشم اومد از خودم که سوالات رو با ابتکار و خلاقانه حل کردم! و برای اولین بار بود که خودم تنهایی یه سوال استاتیک رو به مرحله ی جواب میرسوندم!

و خوشم اومد از دست و دل بازی و بخشندگی بچه ها که هوای دور و برشونو حسابی داشتن! و نذاشتن آب تو دل نخونده ها تکون بخوره!

3.       21دسامبر! شب یلدا! شروع سرما! آخر دنیا! مگه دنیا از رو من رد شه که بخواد تموم شه! جوونیم بابا! هنوز کلی برنامه دارم! البته بماند که مرگ دست خداست... پراید فقط یک وسیله ست!!!!

4.       زندگی در گذره! با یه سری تغییرات موضعی! اینروزا موجبات تعجب بچه ها میشم وقتیکه برخلاف گذشته، زود (یعنی به موقع) میرم دانشگاه!

5.       خوشم نمیاد از آدمایی که توی خوشحال کردنِ جمع نقشی ندارن ولی توی از هم پاشیدنش نقش اولن!!! یا همیشه ساز مخالفن! ... این آدما تصوری اشتباه دارن از بودنشون!

6.       میگن مغز یه عاشق با مغز یه آدم معمولی فرق داره! زحمت کشیدن! خب این که تابلویه!

7.       نقاشی؛ مهدی احمدوند! ... میثم ابراهیمی و...

8.       بعضی چیزا رو فقط باید با گوش کرت بشنوی و گوشات داغ بشه و صورتت سرخ بشه و از خجالت بمیری! البته به خاطر شرم نداشته ی بعضیا!

9.       حمیده داره میره! انتقالیش جور شد! ... هی روزگاااااااااار...! این روزها هی چشمان ما را اشک آلود میکنند!

10.   خواستم لباس نو بپوشونم به وبم اما هر قالبی بهش نمیخوره! لباس قبلیشو بیشتر از دو سال بود که میپوشید! کهنه نه ولی دیگه کوچولو شده بود براش! فعلا همین خوبه تا سر فرصت یه لباس خوشگل براش بدوزم!

فعلا...

یلدا خوش بگذره... وقتشه! جوجه هاتونو بشمرین...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 15:43  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

با اینکه هوای جهان خوب نیست ... بازم عاشقونه نفس میکشم!


درست زمانی که فکر میکنیم همه چیز تمام شده

دوباره آغاز میشود

و رویایی کوچک و شیرین متولد میشود

درست مانند فلق

مهم است درک کنیم نور تنها واقعیتیست که بی انجام است

فقط باید چشمهایمان را به تاریکی عادت ندهیم...!

به نام خدا ... مردم سلام! باز من اومدم! ... چه میشه کرد؟ هموجوور امتحان پشت امتحان (!!!) کوئیز پشت کوئیز (!!!!!!!!!!!!!!!) و ... سرم شلوغه ینی!

0.       أی أی أی! ...روزگاااااااار نامرد!!! ... (با لحن این معتادای بدبخت بیچاره ی بینوای مفلوکِ کارتن خواب توی فیلما!!!)

نه بابا دروغ گفتم! اوضاع بدک نیس خداجون! شکرت هزار بار! فقط به قول X: خدایا معلوم هس داری با زندگی من چیکار میکنی؟؟؟

به هر حال ... زندگی سخته! ... شنیدم پرزیدنت بااوما گفته: هنوز کجاشو دیدی؟؟؟؟! ... بیشین بینیم ته دیگ سوخته ی مو وزوزی!

بگذریم... در عالم نامشخصی سیر میکنم! ... تنظیماتم بهم خورده تقریبا همیشه دیر میرم کلاس! ... چوب خط غیبتم پره... تو مرز حذفم! ... تایم خواب و بیداری ملموس نیس! ... صب که میخوام برم یونی باید دنبال لباس بگردم برا پوشیدن! ... حافظه کوتاه مدت شدیدا رو به تحلیله! ... دکتر جون به دادم برسید! دارم میمیرم!!!!

درسا سخته خب! آش ِ یه وجب روغن دار ِ این ترم رو، دکتر افشار دارن میپزن با همکاری مریام ِ نامرد ِ نالوطی! ... شاعر میگه: "برو استاتیک حفظ کن مگو چیست این ... که استاد گوید بدیهی ست این" !!!

1.       بالاخره بعد از دو هفته دوباره به روزمرگی هام برگشتم! به زندگی طبیعی! به جرئت میتونم بگم در عرض این دو هفته فقط یکی و نصفی کلاس استاتیک رفتم! چون اگه اونم نمیرفتم شب خواب بد میدیم! خداجون سپردم به خودت این استاتیکو!!!

2.       چقد بده هاااااا! این که محروم بشی از لذت بعضی چیزا! سخته نتونی کارایی رو که دلت میخواد، انجام بدی! چقد سخته کنار اومدن با دلی که؛ چیزایی که میخواد معمولا برات بده! مثلا ساده ترینش اینه که سرماخورده باشی و گلوت در حد المپیک درد بکنه و دلت شدیدا بهونه ی "انار" بگیره و چیزای بخواد که اگه بخوری میمیری! چقد سخته واقعا...

3.       "رویای گنجشک ها" خیلی فیلم قشنگی بود! با این که جدیدا اصلا تقریبا (هموجووور قید پشت قید! مرسی مهندس فاتحی!) علاقه ای به فیلم ندارم! ولی با دیدن فقط سه قسمت آخر سریال، احساس کردم که این همون فیلمی بوده که من دوسش داشتم! کاش از اولش میدیدم... گرچه دنیای سرد و بی محبتِ این روزا نیاز به یه همچی تلنگری واسه تقسیم عاطفه ها داره ولی بازم پای تقسیم که بیاد وسط، هرکی کلاه خودشو دودستی میچسبه!!! به قول حسین پناهی: "واقعا نمیدانم چرا این مردمان ادای عاشق ها را درمی آورند؟!"

اینم پشت یه نیسان نوشته شده بود خیلی کیف کردم: "به بَر و رو و قد و هیکل که نیس! ... یه کیلو باش آدم باش!" خیلی چسبید!!! ... آدم باشیم!

4.       میدونم برای اعتراضت چقد منتظر واکنش موندی! اما سکوتم یعنی اصلا برام اهمیتی نداشت انتظارت، اعتراضت و...

خواستم بدونی که حرفی داری مرد باش! ... رو در رو ... فیس تو فیس!!! بیخیال... برام سواله که اصلا تو چرا همش خودتو قاطی مخاطبای حرفای من میکنی؟؟؟ حالا مگه من با تو بودم؟؟؟

حالا دیگه بی حساب شدیم! ... فک میکنم میتونیم مث قدیم باشیم...

5.       ستایش مرتضی پاشایی همچنان در صدر پلی لیست و میثم ابراهیمی و الکساندر ریبک در رده بعدی! و "هوایی شدی خواستی که..." بالاخره بر زبان ما هم نشست انقد که هی زمزمه اش را از زبان دوستان شنیدیم و حالا دیگر خودمان پلی میکنیمش! با حنجره خودمان! صدایش را هم فقط خودمان میشنویم! ... خودمان خودمان خودمان!!!

6.       محرم هم شروع شد! ... و "ارادت" یعنی این حسی که دارم...

برا خودم زیارت عاشورا با صدای پر حس استاد فرهمند تجویز کردم و شاید توی مراسم یونی هم شرکت کردم!

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی ... این پستم فقط به خاطر اینکه "آبان" رو توی آرشیوم نگه دارم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1391ساعت 0:56  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

دورها آواییست که مرا میخواند...

 

چنان بی تابم که دلم میخواهد...

بدوم تا ته دشت...
برم تا سر کوه...

دورها آواییست که مرا میخواند...


0.       چون خیلی زود ب زود آپ میکنم، اتفاقاتی میفته که همش مجبور میشم متوسل شم به فلاش بک...!

این بند هم فقط به خاطر تو ... به خاطر اینکه "حرفم دو نشه"!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هفته پیش مث دیروز...

یکی بود یکی نبود... یه روز "شلوغررررر2 " تصمییییییییییییم گرفت بره "مشهد، بلوار امام علی، اندیشه 83 " !!! بعد یهو تصمیمش عوض شد و شلوغر2 بود و جز خدا هیچ کس نبود... صرف جیک ثانیه شلوغرهای دیگر را خبر کرد و آنها هم پاااااایه ... 3 نگفتندی، حضور بهم رساندندی...! و ... چه شووووووووووود؟؟؟ تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد(بووووووووووق!)

شلوغر1 و باقلوا و جوجه طلایی و ازهمه واجب تر "استاد"، شلوغر2 را از تنهایی درآوردند ... و خدایشان خیر دهد انشاا...! دیگر اجازه بدهید دهانمان بسته بماند و نگویم که جملگی جای بووووووووووقها را خالی میکردند!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از درسهای پرپند "استاد" که "شلوغر2" با تک تک سلولهایش آموخت گرفته تا بلاک آس ... و سالاد شیرازی! ... آشپزی ... بامیه و کرفس و خلاصه خوراک سبزیجاتی که "شلوغر2" به خورد بقیه داد ... و شیطنتهای "شلوغر1" با آن روشهای از خواب بیدارکردنش! .... باغ های 200 هکتاری "استاد" اینا ... همگی خاطره ای گشت خوش!

 

1.       با درسای این ترم حال نمیکنم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اون از دُکی جون! که استاتیکو بلغوووووووور میکنه واسه خودش و هیچی به هیچی! فقط از سر ناچاری و به علامت تایید گاهی سری میجنبانیم! و تنها عایداتش کلماتیست غیرمحترمانه و زشت (!) چون اعضای بدن حیوانات مختلف! ... "خرپا" ، "سگ دست" و "شغال دست" و غیره (!!!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

اون از اقتصاد ... که شانس ما اینترم جناب استاد مث کتلت ازین رو به اون رو شدن و تنها انگیزه برا نشستن سر کلاس، زنگیدن موبایل و شیرینی و ازین قبیل اسگل بازیهاست!!! ... حالا بماند که جلسه قبل، پس از انجام عملیات نقش بر آب کردن نقشه های دوستان ؛ مبنی بر ربودن گوشی اینجانب و خارج کردن آن از حالت سایلنت و زنگیدن به آن ، با خیال راحت نشسته بودیم و دست بر زیر چانه گذاشته و تحت تاثیر صدای یکنواخت و بی حال استاد، خواب نه تنها بر ما بلکه بر کل کلاس مستولی گشته بود که ناااااااااااگهااااااااااان .... " کی بید؟ مسیج بید!" ........ چشمتان روز بد نبیند...! گوشی ای بود ناشناس، بر روی دسته ی صندلیمان، در حال سروصدا کردن که در راستای توطئه ای، از ردیف عقب بر روی صندلیمان گذاشته شده بود! و ما بیخبر!!! ............ خداروشکر باز هم نقشه ی دوستان کارگر نیفتاد و خطر از بیخ گوشمان گذشت!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

2.      اتفاقات جالبی میفته جدیدا ... ینی شتر دیدی ندیدی ...!

حالت چهره م هنگام بیرون اومدن از اتاق آقای الوند ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالت چهره م دو دقیقه بعدش در حالی که داشتم اسمسمو میخوندم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و سپس...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بگذریم ...

حالت چهره م وقتی در بحبوحه ی جزوه نویسی سر بلند کردم و دیدم استاد نوشته های روی برد رو پاک کرده...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

3.       پلی لیست این روزها: آهنهای قدیمی ای که همشون تداعی کننده ی یه سری خاطرن!

 دارم میرم به تهران! ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نباشی محسن یگانه! ... (صدای آقا مصطفی توی حموم از طبقه پایین!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یکی هست ... جان جان ... (نقطه ی جنجالی جشنواره! , سوسه دوونی حجت الاسلام ها!!!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سکوت قلبتو بشکن و برگرد! ... ( من و متینه و بارون ، جهت رفرش در ایام حساس کنکور! )تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سیا نرمه نرمه! ... (بووووق)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سلام آخر ... (عزای آقا رضا)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سخته، فاتح نورایی!

و آلبوم خونه غرور مهدی احمدوند!

 

4.       حال من خوب است امّا ...

 کلا "خوب بودن" بک گراند حالمه! مث همین قالب وبلاگ که 2سال و نیمه یکی نیس عوضش کنه....!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

5.       یه مدته چرا اینجوریه؟ ... چرا خطا قاطی پاتی شدن؟ ... چرا روزا کوتاس؟ ... زود تاریک میشه ... هوا سرد شده ... چیکا کنم آخه! من بچه خرما پزونم! ... دیگه چه بهونه ای بدم دست دلم؟؟؟...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اصلا امان ازین بوی پاییزی و آسمان گرفته... آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر...

فقط میداند ... هرچه هوا سردتر میشود دلش تنگ تر میشود...! مانده ام در رابطه ی بین این دو...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

6.       خداییش هوا بدجور داره سرد میشه! ینی زوده هنوز واسه سرما! ... به هرحال دیگه در و پنجره ها باز نیس! حتی همون درزهای کوچیکم با درزگیر خفه شدن! ... تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیگه خدایا هزار بار شکر! ... این الهی شکره خیلی خوبه! خیلی جالبه! پایه ی پیش درامد "سمت" هرشب!... شکر خدا خوبم ... خداروشکر که خوبی... (!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شکر که ... نعمتت بار خدایا زعدد بیرون است!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1391ساعت 20:35  توسط ♥...شکیبا...♥  | 


باز هم پاییز است...

برگها در راهند

چشمهایت بردار و بیاور

و کمی ذوق و بصیرت با خویش

قبل از آن لحظه که باز

شادی و شیطنت کودک باد

دستمالی بکند این همه نقاشی را ....


چش به هم میزنی 10، 20 روز از آخرین پستت میگذره و هی دل غافل که این قافله ی عمر عجب میگذرد...!

چیکار کنم خب! ... حرف زیاده ها ... خیلی زیاد! ... نوشتنم نمیاد!!!

از چی بگم؟؟؟

1.       فعلا که دانشگاه با 300 ، 400 تا ورودی جدیدش ، با آوردن رشته های مکانیک و معماری و غیره! ، با اون 4 تا آلاچیقی که بالاخره یه جور مسالمت آمیز باید بین دانشجوهای یونی تقسیم شه! و از همه جالبتر با "انواع نوشیدنیها" ی بوفه همه رو شرمنده کرده!

جالبه ... تا یه ابسیلون بودجه میدن واسه ساخت و ساز یونی، مسئولین در درجه اول خودشونو چوبکاری میکنن! اشاره به MDF های مصرفی در اتاق های ...!

 

2.       خدایی اگه زودتر از ساخت و سازها مطلع میشدیم مطمئنا با بچه ها در امورات جوشکاری و غیره (!) اعلام آمادگی میکردیم! دست کم جهت انبساط خاطر چند تا خال جوش میزدیم و دور هم میخندیدیم و اندکی نشاط میرفت! نیس بچه ها هم در کارهای گروهی هموووووجور پایه هستندی، سه نگفتی حضور به هم رساندندی!!!

 

3.       خلاصه جوشکاری رو اوستا شدیم! این ترم هم قراره تراشکاری و برشکاری و سوراخکاری و انواع "کاری" ها رو دور هم آموزش ببینیم! ... حالا چه جوری؟؟؟ ... در این هوای سرد منتظر شو تا اتوبوس بیاد جهت عزیمت به سمت کارگاه ماشین افزار! ... حالا کارگاه کجاس؟؟؟ چار راه خواف! اون سر دنیا! .... از سرما میلرزیم و از اتوبوس نه اثریست و نه خبر! ... به اصراااااااااااار بچه ها، تماس میگیری با آقای مهندس! ... –شما کجا هستید مهندس؟ +کارگاه هستم! ... ( ته دل میخندی که عجب استاد هایی پیدا میشوند! سر کلاسی میروند که دانشجویانش سرگردانانند!!!) خلاصه... دانشجویان ازین بی برنامگی ها همچنان کلافه و گویند: این اتوبوس که نیامد، ما رفتیم پی زندگی خودمان! آقای مهندس هم در آن کارگاه خوش باشد با علف های زیر پایش! ... که ناگاه نفهمیدیم چه شد و خود را جلوی درب کارگاه یافتیم (!!!!)

 

جلسه اول خوب بود، کمرمان دود کرد و فشار همگی افتاده بود زیرا تمام مدت را یه لنگه پا ایستاده بودیم! .... در راه بازگشت به دانشگاه، جناب آقای راننده، تمام طول مسیر را با آهنگ های بند تنبانی و جوادش از ما پذیرایی کرد (و گویی شئونات اسلامی را زکّی گفته بود) و ما هرچه خواستیم آبرو داری کنیم ... بماند ... دامنمان از دست برفت!!!!

نکته: در چنین شرایطی اگر همکلاسی ای بخواهد بگرخد، حق میدهیم به او! ... من هم خود را در آن شرایط یکّه میدیدم، میگرخیدم!!! ...

 

4.       بگذریم از کارگاه... این ترم با اساتید خوش هستیم!

((( ترجیح دادم این بند رو حذف کنم! یه جورایی غیبت بود ... عذاب وجدان گرفتم! )))

به قولی: " دانشگاه است، اما دانشش گاه گاه است!"

 

5.       ورودی های جدید هم جالبن! یاد دوران طفولیت خودمون بخیر! اون دورانی که دوستان به استاد میگفتند: آقا!!! ... یا از سرویسشون که پیاده میشدن میدویدن و روی صندلی ها کیف میذاشتن و برای هم جا میگرفتن(!!!!!!!) ... یا جا زدن توی صف غذا از هول اینکه مبادا غذا گیرشون نیاد و گرسنه بمونن!... استفاده از کلمه ی "زنگ" مثلا:  "زنگ خورد" یا " زنگ بعدی"! و خلاصه ما دیگه الان یه ترم بالایی و دانشجوی پخته هستیم و از همین حالا به ارشد فک میکنیم!!!

 

6.       فلاش بک ... هفته پیش ... تولد علی آقا ... نیمه شب ... اون پیرمرده که ساعت 1 شب از خونه زده بود بیرون! ... توی خیابون خلوت، بدون لباس، در حالی که فقط یه پتو دورش داشت! آلزایمر داشت بنده خدا! ... پلیس 110! و چقد غصه خوردم و دلم گرفت...!

الهی گاهی نیم نگاهی...! خدایا شکرت واسه همه چی!

همین بسه...! بقیه چیزا رو واسه خودم مینویسم!

امروز جمعه بود! بازم نه خبری نه ...! خدا بزرگه!


+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 21:20  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

باز آمد بوی ماه دانشگاه... بوی گوسفندای راه دانشگاه!


مهربانی ...!

سیب ...!

ایمان ...!

تمام شد!

آری...

آخرین ظهر تابستان است!


1.      بالاخره تابستون هم تموم شد... الهی شکر!!! تابستون پارسال که همش استرس اعلام نتیجه بود و دلهره! و هیچی ازش نفهمیدم! یادش بخیر قبل از اعلام نهایی نتایج، هر روز برگه های انتخاب رشته مو برمیداشتم و میرفتم پیش مامان میگفتم: یه شماره از 1 تا 98 بگین! ... بعد برگه هامو نگاه میکردم تا ببینم عددی که مامان گفته بود مربوط به کدوم انتخابم میشه! یه بار مامان گفتن عدد 27! یهو قلبم شروع کرد به تالاپ و تولوپ... بعد برگه مو نگاه کردم یه نفس عمیق کشیدم و خداروشکر کردم که مامان عدد 26 رو نگفت! گاهی روی کاغذای ریز ریز عددارو مینوشتم و مچاله میکردم و شانسی یکیو برمیداشتم! هیچ موقع عدد 26 در نیومد! ... اما هِی دل غافل! نمیدونم چه حکمتی بود که همون انتخاب 26 رو قبول شدم!!!!  ... مثلا قرار بود آرتی شکت (همون آرشیتکت!) بشم! ... البته بماند که الان به این نتیجه رسیدم که صنایع بهترین رشته ی دنیاس! اووووووووووووف! کنکور خیلی تجربه باحالیه! خاطره ها دارم!!!

 

2.      همه کنکوریا قبول شدن خداروشکر! حسین میخواد بره گرمسار! مامانش میاد پیش مامان من گریه میکنه! اعصابم خورد میشه! گریه داره مگه؟؟؟! ای بابا!

  

3.      دومین پاییز دانشجویی در راهه و چهار ستون بدنم داره میلرزه! اینترم قراره یه آشی برا خودم بپزم، ازون آشا!!! ... استاتیک، معادلات، محاسبات، احتمال... گاوم زاییده ینی!

 

4.      آخ دلم غش میره واسه حرص خوردن از دست مهندس ف.ت.ح! دوباره این ترم هم سرو کارمون با اوشون هست و از همین الان مشغول فراهم کردن ساز و برگ و عدوات لازمه میباشیم! ینی هلاک کلاس گذاشتنای آقای مهندس و تکنولوژی آموزشی و ارائه و کنفرانس و این قرتی بازیام! ...

5.      به به که بازم بوی مهمونیای کلاس اقتصاد میاد! استاد به این خوشحالی و خوش اخلاقی و خوش اشتهایی و ماستی ندیدم...! "اقتصاد به صرف ساندویچ الویه" تازه مدارکشم موجوده!!! مدارک موجود دربردارنده ی: 1. پرباری کلاس های اقتصاد! 2. روش های خلاقانه ی دودر کردن نوشابه! 3. روش های بلعیدن بدون درد و خفگی! 4. احترام به استاد و تهیه ی ساندویچ سفارشی! (احتمالا مرگبار!!!) 5. توجه به قانون لیدیز فرست! 6. سخاوت و از خودگذشتگی! 7. همکاری نیروهای داوطلب و خودجوش در امر پذیرائی! 8. و از همه مهمتر، رعایت بهداشت!!! ...     بچه ها لطفا این ترم سطح پذیرائی ها رو ارتقا بدین! هر فرآیندی باید رو به رشد باشه! این اصل بیس رشته مونه!

 

6.      موقع انتخاب واحد یاد دوران ابتدایی افتادم! احتمال:قدوسی! ... کیفیت سیستم:قدوسی! ... تحلیل:قدوسی! ... اطلاعات مدیریت:قدوسی! ... کنترل پروژه:بازم قدوسی! ... "بووووووووق":قدوسی! ... ای بابا! از ترم دیگه کلا پشت دفترمان برچسب میزنیم مینویسیم: نام: فلانی!، کلاس آقای قدوسی! ...... آقا اجازه! شما رو به خدا دس از سر کچل ما بردارین!

 

7.      اون گلدون خوشگله رو که توی بند۳ (شیش هفت تا پست قبلتر) وصفشو گفتم، رفتم خریدمش!... بعد مامان هدیه دادش به خاله!!!

 

8.      Yes to prophet mohammad…!

 

 

9.      "یادش بخیر" این روزا خیلی گفته و شنیده میشه!       یادش بخیر جشن شکوفه ها!... روز اول!... کلاس خانوم علیمردانی!... خانوم دایی جانم!... کیف آبی که روش عکس بانی خرگوشه داشت!... لیوان آبخوری؛ که زنگای تفریح همش صدای نخراشیده ی سازدهنی ای که جای دسته ش بود روی اعصاب معاون و ناظم بود!... عکس برگردونهایی که جایزه ی نمره ی بیست دیکته مون بود! ... نمره ی 7 دیکته و استرس برای اینکه چه جوری اینو به امضای مامان برسونم و جعل امضا و کتکی که همون شب از مامان خوردم!... لذت خریدن مدارنگی 24 رنگی!... لذت بیش از حد خریدن تمر هندی و یخمک (یادمه یخمک 25 تومن بود!) از مغازه آقای جلالی و خوردنش دور از چشم مامان!... نوشتن نامه های پر غلط غولوط برای دلجویی از همکلاسی بخاطر اینکه دیروز از خوراکیم بهش ندادم و گذاشتن موز به عنوان هدیه توی پاکت نامه و چسب کاریِ افتضاحش به گونه ای که موز ِ از همه طرف دیده میشد!... عشق مبصر (س؟) کلاس بودن و لیست بلند بالای بدان و خوبان!... بازی "خط پا" و "کش بازی" توی زنگای تفریح!(کش بازی هم ازون بازیای یواشکی بود!)... اصرار به آقای حسینی (راننده سرویسم) واسه اینکه اجازه بده در عقب استیشنو باز بذاریم تا باد بیاد و ما هیجانی بشیم!  ... گازی که شکوفه از لُپم گرفت و تا یه هفته لُپم کبود بود و با دیدن جای دندوناش روی صورتم همه فک میکردن گودزیلا کلّه مو جویده!!!  و من از همون روز اول از دست کیمیا حرص خوردم!...  و بدم میومد و برام جای تعجب داشت گریه ی بچه هایی که دهنشون به اندازه عرض شونه هاشون باز بود! ...

یادش بخیر ... یادش بخیر ... یادش بخیر!

کاش میشد حتی واسه یه لحظه برگردم به همون روزا!

امیدوارم همگی سال تحصیلی موفقی داشته باشین...!

خدایا خیییییییییییییییییلی شکر...!



+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1391ساعت 14:19  توسط ♥...شکیبا...♥  | 

مطالب قدیمی‌تر