...♥سنجاقک ♥...

...همه ی معنی یک زندگی...

 

ترم 7 هم تموم شد...

توی خوابگاه فقط من و زهرا و اسی و مسی هستیم...!

بچه ها رفتن... سرعت اینترنت عالی شده... خوابگاه خلوت و تمیز... VIP

بچه ها شام مهمون من بودن... خوش گذشت...

قرار بود بین دو ترم بشینم پای پروژم...ولی مامان از لحن صحبتاش مشخصه دلش تنگه... فردا صبح علی الطلوع عازمم... به مامان چیزی نگفتم که دارم میام... میخوام وقتی توی آیفون منو دید، تازه خبردار بشه...!

این یه ماه واقعا سخت گذشت... الآن آرامش بعد از طوفانه... الهی شکر

پ.ن: آرامتر سکوت کن... دلم هواتو کرده... دی هم تموم شد!

نوشته شده در سه شنبه 30 دی1393ساعت 23:5 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

من و استاد تو کاتیم...

با ما به ازین بود که با خلق جهان بود ...

لیک در جلسه امتحان، همیشه؛

اخلاق گند می آمد و اخلاق خوب را می ربود!

توی جلسه امتحان چقد جدیت و بداخلاقی آخه؟؟... اونم با یه دانشجوی دل نازک سال آخر...

 

21 دی بود دیروووووز... و یه عکس یادگاری...

 

اااااااااااااه ینی این اصول مدیریت چقد دو واحدی مزخرفیه...  

نزدیک بود بمیرم امروز (خدای نکرده!)... همش تقصیر استاد بود (هی یادم میاد اصلا داغ دلم باز تازه میشه) انقد تاثیر رفتار امروز توی روح و روانم عمیق بود که تصمیم گرفتم با سرویس نرم و توی سرما ار دانشگاه تا خوابگاه پیاده گز کنم... نهار نخورم (جوجه کباب!!) ... و جالب اینه که از پل هوایی رد نمیشم و از جاده رد میشم بدون اینکه حواسم باشه دارم از جاده رد میشم... همینطور که از بدو عبور از جاده به سمت چپ نگاه میکردم، کلا به سمت چپ ماتم برده بود دیگه... یهو یادم اومد جاده دو طرفه بوده... ینی درین حد...

 

مامااااااااااااااان... (بغض)

 

پلی لیست: آهنگ به جای تو مهدی احمدوند و یه عکس یادگاری مازیار و چند تا آهنگ دیگه... اما بیشتر آهنگ "به جای تو"!

نوشته شده در دوشنبه 22 دی1393ساعت 18:9 توسط ♥...شکیبا...♥|

خدایا....

بازم شب امتحان...

فردا امتحان برنامه ریزی تولید...

توی سالن مطالعه که نمیتونم بخونم... ینی بدم میاد از هواش... از جو... میز و صندلیاش... نمیدونم چرا بقیه اینطوری نیستن...

همینطوری که خودم درس میخونم بهترین حالت درس خوندنه... من خوبم!!

دوس دارم به شکم دراز بکشم روی بالش.. دستامو بزنم زیر چونه... از روی لپتاپ فقط بخونم بدون کاغذ و قلم و... حتی بدون ماشین حساب!!!

گرچه رحمم میاد به آرنجا و قفسه سینم... ولی این فشار استاتیکی رو ترجیح میدم به سالن مطالعه...!

همه میگن عجب غلطی کردیم، ولی من پشیمون نیستم که میانترم ندادیم ...!!!

وقتی تو فیس استاتوس دادم که "خوشبختی ینی آدم بشینه با مامانش درد دل کنه" بعضیا کلی خندیدن! بازم نمیدونم چرا؟ شاید اعتقاد دارن فقط باید زیر پله ها یا اگه هوا سرد نبود؛توی حیاط یا شایدم توی اون سالن پشتیه کنار یخچال ها جای درد دله!!!!

شب به این امتحانی، حوصلم سر میره خب... همش دلم میخواد زنگ بزنم تلفنی با مامان صحبت کنم... مامان این تماس آخریه دعوام کرد دیگه... من الآن خیلی ناراحتم، دلمم نمیخواد بگم علتش چیه... بعد هی زهرا از من میپرسه چرا گرفته ای... ای بابا یه بار میگم خوبم، خوبم دیگه انقد پرسیدن نداره که!

هر شب چایی زعفرونی میخوریم...! بله دیگه... دارندگی و برازندگی!

 

برم بشینم ادامه رمان برنامه ریزی تولیدو بخونم!

شاید رایتل خریدم... نتش خوبه!

دیشب بعد چند روز اولین آنلاین: فک کنم 23:29 ...! دلمان تنگ بود...

آره دیگه...

من موندم این رد کارپت چه جوری مجوز اکران گرفته؟!؟!؟!

نان استاپ هم بد نبود... تو مایه های 24

.

 دیگه واقعنی به نام خدا...

ادامه ی برنامه ریزی تولید ادغامی را میخوااااااااااانییییییییییم...

نوشته شده در چهارشنبه 17 دی1393ساعت 20:12 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...

و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. ...

... خدا گفت : دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می‌شود...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است...

و فرشته‌ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ است....

 

 

زمین برایم کوچک و آسمان برایم تنگ است...

 

 

+ این متن آشنا نیس؟؟؟

++ بی معرفتی تا کجا؟؟؟

+++ به یاد اون روزا، یه ساعت نشستم به خوندن آرشیو اینباکسم! ایمیلای قدیمی... چقد شیرین!

و باز چشام خیس شد...

 

نوشته شده در یکشنبه 14 دی1393ساعت 12:44 توسط ♥...شکیبا...♥|

باز خاطرات تو، همین حوالیه...

"این پلک دل پریدن" رو واقعا بارها تجربه کردم!  از دیشب پلک دلم داره میپره! گوشیم که همش روی آلبوم تصاویره... مرور تکراری عکس ها از دوسه سال پیش تا سه چار ماه پیش!... بگو دیشب چرا خوابم نمیبرد!! اصلا یه احساسی بهم میگه چخبره! میدونی؟! درست مثل یکشنبه هفته قبل! خلاصه که باز خاطراتت همین حوالیه!

اصلا همین پلک دل پریدنم مصداق بارز پرواز خدا در دل من، در دل توست!

یه زمانی اسمشو گذاشته بودیم "همپوشانی امواج" ، "تصادف"

-دیشب به احترام یه بزرگتر لاین و وایبرمو حذف کردم!

ولی با واتس آپ نمیشه یه همچی کاری کرد... بالاخره لازمه یه پنجره ای باز بمونه! .... "تو رو تا یادمه؛ از دور، از همین پنجره دیدم..." و دارم میبینم!

چه میشه کرد... ولی دلم روشنه! یادمه یکی میگفت "شما که دلتون روشن باشه ینی ما خیالمون راحت دیگه"!

خیال خودم که راحت نیس اما...

--شاید همین الان تو هم، داری به من فکر میکنی... آره دیگه.... عکس پروفایل... مرسی دیداری تازه شد حداقل!

---راستی ناخنامو همون طور مطلوب سوهان میکنم! ینی گرد نیس دیگه! صافه واسه تیز نباشه!

----قبلنا این *111# و شارژ جوانان کاربردی داشت واسه خودش...الآن که هیچ ولی بالاخره حقمو از همراه اول میگیرم...!!

-----یه عکس تکی جدید هم ندارم... اصن یه وضی! پریروز مشهد بودیم یلدا به زور دو تا عکس ازم گرفته... که چقدم بد شده!

------خیلی وقته حافظ هم باز نکردم... به پری که از نوادگان حافظه میگم یا حال من خیلی تکراری شده یا این جد جنابعالی داره زیادی حرف تکراری میزنه، یام اینکه نهایتا برگه های کتاب حافظم خراب شده که هر وقت حافظ باز میکنم همین 3،4 تا غزل تکراری میاد...!

دردم از یار است و درمان نیز هم... دل فدای او شد و جان نیز هم

-------فشارها زیاده این روزا هم پایان نامه هم امتحانا هم مثلا کنکورارشد... ! ولی این چند روز بد نبود خوش گذشت... مشهد و زیارت... اربعین و روستای عباس آباد...

همین دیگه... حرفی نیس

فقط باز خاطزات تو همین حوالیه... یه چند وقتیه جات حسابی خالیه!

 

نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 21:55 توسط ♥...شکیبا...♥|

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

...

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

محمد علی بهمنی

- بله دیگه تا ما بودیم، واتس.. حالام که لاین و وایبر!

-- همینه با واتساپ خاطره دارم وگرنه...

--- عزیزم خیلی چیزا هس که نمیشه آرزو کرد...!

---- هیچی دیگه عجب هواییه لامصصصصصب! امروزهوا خیلی خوب بود اونقدی که بدون لباس گرم مسیر خوابگاه تا دانشگاه رو پیاده رفتم و برگشتم...

----- اگه امروز کلاس نبود حتما میرفتم نیشابور... دلم خیلی تنگ شده... ب قول پریسا ما نیشابوریا 400 تومن شهریه خوابگاه میدیم ولی به اندازه 4 میلیون از خوابگاه استفاده میکنیم!!!

------ نشریه تلخند دانشگاه جالب بود امروز شماره دومش اومد... شاید برم قاطی اکیپشون بشم...

------- حرفی نیس! فردا اگه هوا مث امروز خوب باشه شاید بیان دنبالمون و بریم خطّه اسکاتلندی ها...

نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 19:46 توسط ♥...شکیبا...♥|

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی

 

 

-با بعضیا خیلی میتونی احساس راحتی کنی... ینی من اعتقاد دارم باید خیلی روح پاک و طبع بلندی داشته باشی تا بقیه یه چنین حسی بهت داشته باشن...

مث آقا سالار خودمون... چند روزه با آقا سالار و خانواده محترمش اوقات خوشی سپری میشه...

پاییز و روستای باصفای عباس آباد... زمینای بنفش زعفرون.... صبحونه مفصل... کل کل با عموعلی و امیرحسین و شنیدن خاطرات آقای فرموندار... بابابزرگ و  موجهای آبی...

امروزم که نهار خونه آقا سالار و عجب آب گوشتی... دلم برای غذای خونه حسابی تنگ شده بود!

خلاصه که جای شما خالی...

--دلم برای نیشابور و خونه و بغل مامان خانومی تنگ شده تنگ.... این میشه که ساعت 5 صب پامیشی زنگ میزنی به مامان و انقد نگه نگه میداری تا آخرش گوشی رو ج بدن و همین که صدای قشنگشو میشنوی آروم میشی و بهونه میاری که میخواستم برا نماز بیدارتون کنم...!

دلم تنگ است ... آهااااااای....

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و چشم تو و حجره فیروزه تراشی

--- کشتم خودمو برای این پرشنامه و پروپوزال و این قرتی بازیا! مهندس قدوسی هم که سرش شلوغه همش!

---- دلم گرفته که داره تموم میشه... رفتم تو فکر تدارکات جشن فارغ التحصیلی!

----- فردا امتحان دارم نیم صفخه هم بیشتر نخوندم، نهار هم که مهمون آقا سالار اینا بودم... الآنم رفتم برا مریم چایی گذاشتم تازه از کلاس اومده خستس!

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی

------ Playlist: “mah o mahi” hojjat ashrafzade, “tekyegah” amin habibi, PTT-20140814, “kojaei”khajeamiri

------- برا اربعینم همینجا هستم فعلا...

-------- هنوز آواز تو در گوش جانم سخت میپیچد...

نوشته شده در یکشنبه 2 آذر1393ساعت 18:30 توسط ♥...شکیبا...♥|

شاید بپرسی از خودت کجام و در چه حالیم

برای دلخوشیت میگم خوش باش عزیزم عالیم!

 

- مرتضی پاشایی روحش شاد! البته اگه باز برای چندمین بار شایعه نباشه...! دلم گرفت...!

امشب چندتا از بچه ها توی خوابگاه خرما پخش میکردن...

 

-- هم دلم میخواد بنویسم هم دلم نمیخواد... کلا این روزا نمیدونم با خودم چند چندم! بدشانسی این دوران بلاتکلیفی ما توی چه روزای حساس هم افتاده...!

--- ثبت نام کنکور انجام شد...

---- عاشق این مدل مدیریتم! مدلی که مهندس قدوسی پیش گرفته...! دلچسب ترین لحظه ساعت 6و نیم صبحه که نیمه خواب و نیمه بیدار کابوس صدای آلارم ساعتو میبینی که برای کلاس ساعت 7ونیم بیدارت میکنه و در همین اثنا اس میاد که کلاس کنسله! و دوباده پتو رو میکشی روت و ادامه خواب

با اجازه ی مهندس کلاسای خانوم پاینده رو هم نمیرم دیگه... غیرحضوری!

----- پروژه این ترم واسه ما قوز بالا قوز شده! همش فکرم مشغوله...

------ گلو دردم...

------- صب ساعت 7... مامان:"چقد زود بزرگ شدی مامان جان! دیشب خواب بچه گیاتو میدیدم" ینی واقعا برای یه مادر 22 سال کم به چشم اومده؟؟

-------- دیشب با پریسا بحث سر این بود که خدا چی آفریده... مامان باباها با چه انگیزه ای انقد خودشونو برای بچه هاشون به آب و آتیش میزنن...

خدا حفظشون کنه ایشالا...

حرفم نمیاد... شب بخیر....

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 22:44 توسط ♥...شکیبا...♥|


هنوز آواز "بنگر عشق میبارد"

به یاد سینه ام مانده

و در جانم شکوهی هست که از آن می توانم تا خدا هم راه پیمایم...

ولی افسوس...

بدان ای دل؛

نباشی غصه اینجا هست...

 

-  من واقعا از شاعر این شعر عذر میخوام بابت تغییراتی که خودم ایجاد کردم... و نمیدونم شاعرش کی هس!

--  احساسمو راجب ماه محرم نمیدونم چجوری بیان کنم! ارادت... احترام... نمیدونم  فقط توی این روزا خیلی دختر خوبی میشم!!

و از اول محرم امسال هم اون طوری که میپسندیدم زندگی کردم و راضیم از خودم! ...

---  باید برم یه منبع برا گسترش اطلاعاتم در مورد قیام امام حسین و واقعه کربلا پیدا کنم... خیلی زشته آدم جلو بعضیا کم بیاره!

----  عاشورا تاسوعا هم همان که میخواستیم شد!... (اکثرمون تاسوعا و عاشورا رو پس و پیش میگیم، نمیدونم چرا!!)

عاشق خدام! عاشق این هوام! قربون خدا برم شب تاسوعا یه تگرگی اومد که با خودم گفتم حیف شد اگه فردا هم هوا همینطور ابری بارونی باشه که نمیشه!! ولی خداروشکر دیگه... آسمون از صبح تاسوعا تا بعد شام غریبان حسابی همکاری کرد و نبارید...

-----  همه خاطره دارن مام خاطره داریم برا خودمون... که توی این روزا یک لحظه هم نذاشت اشکم خشک بشه! فقط یادش بخیر عاشورای پارسال...

------  تقصیر من چیه؟ نمیتونم مانع حافظه م بشم برای ثبت لحظه هایی که یه روزی خیلی خوب بودن! اون کار خودشو میکنه! دقیق و به خوبی...!

--------  از امروز ثبت نام کنکور ارشد شرو شده... فعلا که دل دادیم (ینی مثلا دل دادیم!!) تا ببینیم این درس خوندن ما مقبول میفته یا نه؟

--------  دیوان حافظم کو؟؟؟ از 16 شهریور که اسم فراق آورد دیگه باهاش قطع رابطه کردم...! حافظ دیوانه!!!

اگر به دست من افتد فراق را بکشم...

 

نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 15:27 توسط ♥...شکیبا...♥|

ای ساربان آهسته ران  کارام جانم میرود... 

تازه از نیشابور اومدم... 

ده روز نیشابور خوب بود.. 

خوب ... تا چی خوب باشه! 

الآن نت خوابگاه قط میشه

نوشته شده در جمعه 16 آبان1393ساعت 22:55 توسط ♥...شکیبا...♥|

عطار گشته است، یقین،هفت شهر عشق

این دل هنوز در خم ابروی تو گم است...

سلام... بعد از مدتی مدید...

احساس کردم لازمه برام... که بنویسم...  آخه شکیبا بودنم حدی داره دیگه... نه؟!

از اسفند 91 ننوشتم... فک کن!!! ولی از دوستای دور و نزدیک ممنونم! گاه گاهی سر میزدم به اینجا و کامنتاشونو میخوندم!

زمان زود میگذره... چشم به هم گذاشتم شدم دانشجوی ترم 7 کارشناسی... دانشجوی سال آخر...!

-          دوران خوبی بود... سه سال گذشته! ... کمی خوب تر از امسال...

امسال، تابستونشم حتی....

بیخیال.... خیلی هوا گرم بود... اذیت شدم!

هیچی دیگه... الان دل خوش میکنیم به عکسای قدیمی و last seen واتس و... ازین دست دل خوشیها!!!

و همچنان معتقدم! من به پرواز خدا در دل من، در دل تو بااااااااارها معتقدم! معتقدم!

-          امسال زهرا کنکوریه ...

این ترم هم که کنکور ارشده..

لعنت به این کنکور! ... فقط مامان بابا ها رو پیر میکنه..

-          3 میلی متر از سر ناخن انگشت اشاره دست راستم چن دقه پیش با تیغ برید... خدا بهم رحم کرد انگشتم قطع نشد!!!

-          دو روز در هفته کلاس دارم، میرم دانشگاه... که همون دو روزم خوابگاه بمونم بهتره...

-          هم اتاقی جدید برامون اومده... مریم!  اتاق5 نفره رو سه نفری تصاحب کرده بودیم و کسی رو راه نمیدادیم و حالی میبردیم... هر بار سرپرست خوابگاه برامون هم اتاقی میفرستاد با روشهای خاص میپروندیمش! تا اینکه مریم اومد و در همون نگاه اول مهرش به دلمون افتاد و قبولش کردیم... فوقع ما وقع!!!

-          مینا بهم میگه چرا کنج عزلت برگزیدی؟!!! اخه من الآن باید جواب این بچه رو چی بدم؟!

-          محرم  شروع شد... فردا مهر و تسبیح کربلام یک ساله میشه...!

هیچی دیگه... حرفی نیس... دلم تنگه!

پسفردا میرم نیشابور...

حال دوران به شود دل بد مکن...

 

نوشته شده در یکشنبه 4 آبان1393ساعت 17:11 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

1.      اسفند که شروع میشه ها... چهل ستون بدنم میلرزه ینی!

مامان که اسم خونه تکونی رو میارن من ضعف میکنم! میخوان یهو همه چی کن فیکون بشه!!! همه چیو بریز تو حیاط بشور بشور باز مثل کوزت بیا بچین سر جاش! طفلی کوزت! چه کاریه آخه! ولی خوبه... آب بازیش بینهایت میچسبه!

کارها تقسیم میشه! وظیفه ی خطیر انگشت شست گذاشتن سر شلنگ به عهده ی اینجانب! چون همیشه خوب از پسش براومدم!!! آقا گفته باشم من دیگه به هیچی کار ندارم فقط میشورم! هر چی میخواد باشه هر کی میخواد باشه! اگه ببینمش، باید شسته بشه! حتی شما مادر و پدر و همسایه و گربه ی عزیز و هر جنبنده ای حتی!!!!

2.      عاشق اسفندم! هرچقدرم که بزرگ بشم بازم خرید لباس و کفش و وسیله توی آخرین روزای سال همون مزه ی خرید عیدای بچگی رو میده! بگذریم از قیمتا و اینکه آدم توی همون جلسه ی اول خرید تموم کرک و پرش میریزه! (باز نگم اون جک معروف رو!!!)

به هر حال یادش بخیر کفش پاشنه دار ورنی قرمز و سفید (تق تقی!) ، بلوز دامن و ساق جورابی، چتری روی پیشونی!!!! اما حالا... گیسوانت را به زیر روسری محبوس کن، باعث تشویش اذهان عمومی میشود!!!! هههههههههههههی!

3.      مشهد با بچه ها... زیارت... سیاحت... صفاحت!!!! قرمه سبزی خوشمزه مامان مهسا! دانشگاه فردوسی و ایستگاه مترو... عکسای یادگاری و چند تا انسان خوشحال دلخجسته ینی!!!!

4.      جشن بزرگداشت مهندس و تجربه ی تماشاچی بودن! .... و آخر شب بعد از جشن، همه پتانسیلی که توی سالن جشن نهفته باقی مونده بود، جلو در دانشگاه یهو جنبشی شد و استعداد ها شکوفااااااا!!! و بیا و ببین! ... یاد عروس کشونی توی جاده باغرود و خیام عطار افتادم!!!

5.      آخر زمستون، 10 روز به عید، چه معنی داره هوا انقد سر بشه؟ برف بیاد؟ باد و بوران بشه؟!!!!

معنیش این بود که اونایی که مث ما یه زمستون برف بازی نکردن، سهمشونو از برف و سرما بگیرن و سال رو بدون سرما خوردن تموم نکنن!!!

و یکی از آخرین خاطرات خوشمزه سال 91 ...

یک شب یخمایی! ... کوهپیمایی!! ... پیشکوه و برف بازی تیمی!!! .... گولّه برف هایی که واقعا گلوله بودند!!! ... ترس از لقمه ی چرب سگ و گرگ شدن!!!  ... و چایی ای که بموقع علائم حیاتی رو برگردوند!!! ... از همه خوشمزه تر بستنی قیفی شکلاتی ای که خیلی مزه داد! اونم در شرایط انجماد و هوایی که "ها" های عمیق هم افاقه نمیکرد!!!!

و خزترینش...

هماهنگی واسه تعطیلات بیهودس! ... من نمیدونم واقعا چرا عبرت نمیشه!... ثابت شده که این هماهنگیا واسه تعطیل کردن کلاسا آخرشم نتیجه نمیده! اما چه میدونم... هرچقدرم که تجربه بشه عبرت نمیشه که! من نمیدونم 2 روز چه تاثیری در کیفیت تعطیلات داشت که این همه هماهنگی الکی طلبید!!! ... حالا جالبه این وسط رای موافق میدی، ساز مخالف شناخته میشی! الله اکبر!!!!!

 

اسفندم داره تموم میشه ... در عجبم یه زمستون به این عظمتو چطور تو دو سه تا پست جا کردم!!!

چارشنبه سوری و تعطیلات هم خوش بگذره!

پیش پیش سال نو مبارک!

آرزو میکنم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 22:56 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

1.      شروع شد با جمع کردن بچه ها و گودبای پارتی و کارگردانی ای که برام خاطره شد!

تا یه برنامه هماهنگ شد، من به 800 تیکه ی اینقدی تقسیم شدم!!! دقیقا اینقدی! ... هماهنگی با بچه های اینور، انتقالش به بچه های اونور... هماهنگی مکان، زمان، وضعیت آب و هوا کم الکی نیس که!!!!

به هرحال اولین برنامه ریزی، اولین برنامه اونم اولا به مناسبت ازدواج حمیده و رفتنش سر خونه زندگیش، درثانی؛ تموم شدن ترم و رفع خستگی امتحانات ... چه شود؟؟؟ نشاط رفت!

پارک ملت و هوای سرد! که کم کم به لطف معین و "درد و بلات غصه هات به جونم..." گرم شد! و با تک و تکنو به نقطه جوش خود رسید!!! ... با تشکر از مستر نقطه چین و ماشینش و خانواده ی محترم رجبی (!!!)

پارک کاشانی و کندز و پیتزایی که خوب چسبید! یادش بخعر...!

حمیده هم رفت دیگه...

2.      میگم واقعا یه راهی واسه کنترل این هورمون اندورفین سروتونین (نمیدونم؟ هرچی) باید وجود داشته باشه! یه وقتایی دیگه واقعا وجد از چشای آدم میزنه بیرون، همه چی ناخودآگاه میره رو دایره! خیلی ضایس آخه! :D

3.      5 بهمن... امتحان مقاومت مصالح... و به تاریخ پیوستن ترم 3 ...

4.      اینارو بیخیاااااااال... بوی گل و سوسن و یاسمن آید!!!! دهه ی فجر...  ینی بگم از کارگردانی گروه سرودای انقلاب! اونوقتا که توی اون یونیفرم مدرسه گم میشدم! ... از طرف خانوم رنگی (معون پرورشی)  انتخاب شده بودم به عنوان سرگروه! سرپرست گروه سرود چیزی بود که حقیقت داشت! رهبری اکستر سمفونیک چیزی بود که من فکر میکردم!!! البته خب کمم الکی نبود!!! هر کدوم از کنسرتام ختم میشد به اخذ تبریکات و لوح تقدیر از شورای فرهنگی آموزش پرورش و ....! بععععععععله! یادش بخیر واقعا! واسه یه سرود چه برو بیا و هیجانی بود! مجبور میکردم بچه ها دستکش سفید بپوشن! لباس یه شکل! یادمه واسه سرود "چشمه و سنگ"، آقای عزیزی (بابای مدرسه) رو فرستادم تا تور آبی واسمون بگیرن و ما بزنیم به سرمون تا خوشگلتر بشیم! وقتی که سرود اجرا شد خانوم رنگی متعجب به ما نگاه میکردن که این تورا چییییییییییییییییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا اومد؟؟؟ 

5.      تعطیلات بین ترم خوش گذشت و 23 بهمن شروع ترم 4 .... شروع درگیری با انتخاب واحد و برو بیا واسه 3 واحد ناقابل!!! ... لجاجت بی مورد بعضیا حالمو به هم میزنه! دلم میخواست اینو بهش میگفتم! ... اینجور وقتا مامان یه مثلی واسه اینجور آدما بکار میبرن... الآن حکایت همون مثله!!!!

6.      شامس (!) که نداریم... تا میایم از یکی غیبت کنیم، عدل از جلومون درمیاد، بعد تو خماریش میمونیم که شنید چی گفتیم یا نه؟؟؟؟؟؟؟! ای بابا!

اینه دیگه...

هوا سرده!

بهمن هم تموم شد!

الهی شکر... تو این هوا عطر تو هست میشه هنوز نفس کشید!

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1391ساعت 22:47 توسط ♥...شکیبا...♥|

 

باز دوباره صب شد

من هنوز بیدارم

کااااااااااااش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم...

 

1.       ای بابا! ترم سه رو هم رسوندم به فرجه ها! و احساس رعب و وحشت بر ما مستولی میشود! بگم که ازین یه هفته فرجه اصلا خوشم نمیاد... کلا تو این یه هفته میمیرم واسه تفریحات ناسالم! هرکاری جز درس خوندن میتونه بسی دلچسب به نظر بیاد! از اتوبوس سواری به همراه اِلی و دور زدن دور ِ کلان شهر ِ تربت گرفته تا دالون گردی و Fb و حتی خواب 16 ساعته! البته من به وقت شناسی خودم افتخار میکنم! این خیلی خوبه که اینجور مواقع احساس دلخجستگی میکنم! بعد از امتحانا که وقت دلخجسته بودن نیس آخه!

2.       گرچه نصف ترمو بیهوش بودم ولی از وقتی بهوش اومدم میتونم بگم ترم خیلی خوبی بود! دوسش داشتم! مخصوصا کارگاه و ماجراهای "ما"،،، استاد: "با توجه به نقشه، چقد قراره سوراخ کنین؟" ... طرف: "ایقّه"!!! (یعنی: انقد! (در حالی که با دست، اندازه ی یک بند انگشت را به استاد نشان میدهد)!!!) اینجاست که استاد میترکد! ینی دقت اندازه گیری منحصر به فردت، لایک!!!!! ،،،

جان بخشی و ارزش دادن به یک براده ی فرفری در مقابل دیدگان تیز بین او (!)،،،

جنگولک بازیای 2- نمره ای ،،،

سرعت غیرمجاز و دست فرمون 20 آبجی حمیده!

و عاقبت... تن دادن به عمل منت کشی از پروفسور غلامپور! (مدارج کسب شده تماما افتخاری میباشد!!!)

حتی در راه رسیدن به کارگاه هم بسی نشاط میرفت! البته اتمسفر بی تاثیر نبود و من بی تقصیر بودم 100% !

بالاخره... 1 واحد کارگاه ماشین افزار و 90 صفحه جزوه! ... به راستی عجب امتحان نفس گیری بود!

3.       وااااااااااااااای که چقد بده سوتی بدی در حد "چارسال حبس ابد" بعد خری نباشه که بیاری و باقالی بار کنی! ای خدااااااا! چقد گوشات داغ میشه وقتیکه داری اسمس مینویسی که بفرستی واسه X ، توی اسمس هم کلی از y غیبت میکنی و هزار بدو بیراه نثارش میکنی، بعد وقتی که ارسال میشه میبینی اسمسه دقیقا واسه خود y فرستاده شده! آخه حواست کجاست بشر! بدبختی اینجاس که نمرتم دست y باشه!

4.       دیگه آهنگ پیشوازای اعظم افاقه نمیکنه! متوسل میشیم به نازنین مریم، جهت شادی روح در ایام امتحانات!

5.       آقا من اس دق لالی نیستم! والّا نیستم! عاشششق آبی کاربنی م، بی هیچ جهت گیری ورزشی!

به قول شاعر چه حالی میشی ازینکه ببینی همه رنگی که میپوشی، بپوشن!!!

6.       یه بنده خدایی میگفت دقت کردی آخر ترما اکثرا شبیه کیوی میشن؟؟؟؟ ... والا!

7.       من موندم اینایی که میگن مثلا شب امتحان درسشونو 5 دور کردن! دور کردنو چی تعریف میکنن واقعا؟؟؟؟؟؟؟ من اگه ساعت 10:30 امتحان داشته باشم، دقیقا ساعت 10:29 ، پشت درب حوزه امتحان، یکمین دورم تموم میشه!!! ینی اگه غیر از این باشه حال نمیده اصلا! کیفش به اینه که یه مطلبیو خوب نخونده باشی و دعا کنی که تو امتحان ازش سوال نیاد، بعد بری ببینی سوال نیومده و کلی خوشحالی کنی! یام که اگه خیلی بخت برگشته باشی میری میبینی دقیقا از همون مطلب سوال اومده و بازم کلی برات خاطره میشه!!! اعتراف میکنم که این مورد رو از نزدیک لمس کردم! چه بسا خاطراتی خوشتر دارم! آخه بعضی وقتا هم هست که میری سر جلسه میبینی نصف سوالات ناشناخته س کلا! بعد استاد میان میگن در جواب اون سوالا نظر شخصیتون رو بنویسید! آخه بشر فک کردی که خسرو معتضد اومده سر امتحان نشسته؟؟؟ ... بعله... این جور وقتاس که مقوله ی " مثل گل به پای خر چسبیدن" مطرح میشه و دیگه کاری از دستت برنمیاد جز اینکه نگاهی به معنای همدردی به بغل دستیت بندازی... بعد یهو به خودت میای میبینی از پاسخنامه ت خبری نیست و به عنوان تقلب صورت جلسه شده! .... باباااااااا بیخیال مارو چه به این کارا! خلاصه دوباره پاسخنامه مرجوع و مراقب خیط گشته!

8.       بعضی چیزا آدمو روشن میکنه! مثل یه پیغامی که اتفاقی بهت میرسه! شاید خیلی حس خوشایندی نباشه! ولی حداقل متوجه میشی که چجوری رفتارتو با دورو برت هماهنگ کنی! همه چیز اونطور که فکر میکنی نیست!

9.       دی هم تموم شد! با اصرار آوردمش تو آرشیو! دل و دماغ نوشتن نیست...

دعا: بازم برای شفای مریضا... خدایا خودت مراقبش باش... هنوز خیلی ها هستن که به حضورش نیاز دارن!

قدر سلامتیمونو بدونیم...

شکر من گاه دهد طعم شکر، چایی صبحم را، با آن نوش جان خواهم کرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1391ساعت 2:57 توسط ♥...شکیبا...♥|

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

1.       معمولا همه ی کارها و همه ی چیزهایی رو که در طول روز باید یادم بمونه و انجامشون بدم، شبا توی خواب میبینم و همین که بیدار میشم 80 درصدشون از یادم میره... یعنی دقیقا زمانی که بهشون احتیاج پیدا میکنم ... و این است تحلیل حافظه ی کوتاه مدت! البته حافظه ی بلند مدتم مث ساعت دقیق ِ! از اون لحظه ای که قرار بوده وجود داشته باشم و یا حتی از تاریخ کره ی زمین یه چیزا یادم میاد که هیچ بنی بشری یادش نیس! البته ابن سینا شاید...! آخه من و سینا (بو علی!) خیلی شبیه همیم! اونم تو بزرگیاش اظهار داشته وقتیکه بچه بوده آسمون سوراخ سوراخ بوده! بعد مردم به مامانش میگن: "وردار جمع کن بچه ی مشنگتو! داره کارای خدارو زیر سوال میبره!" (استغفرا...)! آخرش کاشف بعمل میاد که سینا بنده خدا بی تقصیره! مامانش وقتی کار داشته و حوصله بچه داری نداشته، سینای طفلکی رو میبرده میذاشته گوشه ی تراس (خونه شون حیاط نداشته! مثل ما)، یه سبد یا آبکش هم میذاشته روش که گربه نخورتش!!! ... البته گرچه من وسینا شبیه همیم ولی مامانامون شبیه هم نیستن!  مامان من هیچوقت منو گوشه ی حیاط زیر سبد نمیذاشته! من رو پر قو بزرگ شدم!!!!!!!!!!! (انگاری زدیم جاده خاکی!!!!!!)

2.       یعنی دم استادای باحال گرم! یه هفته تمام! هی فکرم مشغول که خدایا آخرش چی میشه یعنی؟؟؟؟؟؟؟ این 50 تا سوال انگلیسی رو کجای دلم بذارم آخه؟؟؟؟ ......... میفتم؟؟؟ نمیفتم؟؟؟  بیفتم یا نیفتم؟

میگی بیخیال... خودمو میسپرم به خودش...! کتاب و جزوه و مریام لعنتی رو مینشونی کنار دستت و شرو میکنی...! به نام خدا... یهو خسته میشی و پا میشی بری استراحت! یه دور، و دوباره شرو...!  دوتا مثال حفظ میکنی و دلت سالاد کلم کاهو میخواد یهو! راه نداره!، باید حتما بخورم! پفک نمکی مینو هم میخوام! سیب زمینی سرخ شده با سس هم میخوام! میخووووووووووام! گز، شوکولات، آبنبات میخوام! خلاصه... درسی که خونده نشد و کلی چیز خوشمزه خورده شد! خلاصه به هر جون کندنی تمومش میکنی و میری میشینی سر جلسه!

آقای عابد پور که وارد جلسه ی امتحان میشود به ناگاه تمممممممممممممامممممممممم نگرانی ها رنگ میبازد ودلت آرااااااااام میگیرد!

البته خوشم اومد از خودم که سوالات رو با ابتکار و خلاقانه حل کردم! و برای اولین بار بود که خودم تنهایی یه سوال استاتیک رو به مرحله ی جواب میرسوندم!

و خوشم اومد از دست و دل بازی و بخشندگی بچه ها که هوای دور و برشونو حسابی داشتن! و نذاشتن آب تو دل نخونده ها تکون بخوره!

3.       21دسامبر! شب یلدا! شروع سرما! آخر دنیا! مگه دنیا از رو من رد شه که بخواد تموم شه! جوونیم بابا! هنوز کلی برنامه دارم! البته بماند که مرگ دست خداست... پراید فقط یک وسیله ست!!!!

4.       زندگی در گذره! با یه سری تغییرات موضعی! اینروزا موجبات تعجب بچه ها میشم وقتیکه برخلاف گذشته، زود (یعنی به موقع) میرم دانشگاه!

5.       خوشم نمیاد از آدمایی که توی خوشحال کردنِ جمع نقشی ندارن ولی توی از هم پاشیدنش نقش اولن!!! یا همیشه ساز مخالفن! ... این آدما تصوری اشتباه دارن از بودنشون!

6.       میگن مغز یه عاشق با مغز یه آدم معمولی فرق داره! زحمت کشیدن! خب این که تابلویه!

7.       نقاشی؛ مهدی احمدوند! ... میثم ابراهیمی و...

8.       بعضی چیزا رو فقط باید با گوش کرت بشنوی و گوشات داغ بشه و صورتت سرخ بشه و از خجالت بمیری! البته به خاطر شرم نداشته ی بعضیا!

9.       حمیده داره میره! انتقالیش جور شد! ... هی روزگاااااااااار...! این روزها هی چشمان ما را اشک آلود میکنند!

10.   خواستم لباس نو بپوشونم به وبم اما هر قالبی بهش نمیخوره! لباس قبلیشو بیشتر از دو سال بود که میپوشید! کهنه نه ولی دیگه کوچولو شده بود براش! فعلا همین خوبه تا سر فرصت یه لباس خوشگل براش بدوزم!

فعلا...

یلدا خوش بگذره... وقتشه! جوجه هاتونو بشمرین...!

نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 15:43 توسط ♥...شکیبا...♥|


آخرين مطالب
» عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده....
» هنوزم زمستون با یادت بهاره...
» چگونه سر کشد خیال واژه بی تو....
» زمین برایم کوچک و آسمان برایم تنگ است...
»
» دنیا برای از تو نوشتم مرا کم است
» ماه و ماهی
» شاید بپرسا از خودت...
» هنوز آواز تو در گوش جانم سخت میپیچد...
»

Design By : Pichak